۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

دادگاه دینی و یا دادگاه سیاسی

حکومت دین کودتا نمیکند، مکر الهی را بکار میگیرد که مکر مخالفین خود را خنثی سازد. بدون شناخت این واقعیت، یعنی دینی بودن رفتار و گفتار رژیم حاکم، بعید بنظر میرسد که بتوان انتظار رهایی و آزادی را داشت
نظر پردازان و تحلیلگران شرایط حاکم در ایران، دادگاهی را که برای محاکمه متهمین به انقلاب مخملی در دهم مرداد (88)، تنها چند روز پیش از تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری بر قرار گردید، به درستی دادگاهی نمایشی و غیر قانونی خوانده و آنرا بمناسبت جنایت بار بودنش محکوم نموده اند. آنرا فاقد هرگونه وجاهت قانونی و اساسا یک دادگاه سیاسی دانسته اند. اما بنظر میرسد که تاکید بر جنبه سیاسی دادگاه سبب شده است، درون مایه اصلی آن در بوته فراموشی قرار بگیرد. و آن نیز دینی و یا مذهبی بودن دادگاه است. باین معنا که دادگاه قبل از آنکه بتوان آنرا دادگاهی سیاسی خواند اساسا یک دادگاه دینی ست و بمنظور تفتیش عقاید و مبارزه با نشو و نمو تمایلات عرفی تشکیل یافته است که اهداف دینی آن از اهداف سیاسی ش جدا نا پذیرند. وقتی این دادگاه را دادگاه کودتاچیان مینامیم، بنظر میرسد که چیزی را حذف کرده ایم و یا نا دیده گزارده ایم که شایسته توجه بسیار است. دادگاه نمایشی متهمین به انقلاب مخملی، قبل از آنکه یک پدیده سیاسی باشد، یک پدیده ی دینی است. به آن دلیل که بوسیله آیت الله ها و حجت الاسلامها سازمان یافته و رهبری میگردد. این دادگاه از شکم قانون ولایت فقیه و یک حکومت دینی پا به عرصه وجود گذاشته است. از حق و حقوق ولایت فقیه دفاع میکند، نه از حق و حقوق مردم. با خداوند است که ولایت فقیه قرار داد بسته است. خدمت بخدا همیشه پیشی میگیرد بر خدمت به مردم و جامعه. در این حکومت آنچه ولایت میگوید و میخواهد قانون است و بر قانونی که بشکل مدون وجود دارد مقدم است. اگر ولایت از یک چنین قدرت نا محدودی بر خور دار است بدلیل رابطه ای نیست که با مردم دارد. او منتخب مردم نیست و عهد و قراردادی هم با مردم نبسته است که به مفاد آن پایبند باشد. قدرت او ناشی میشود از باور و ایمان به رسالت و امامت و یا حکومت الهی که با محمد، پیامبر اسلام، آغاز گردید و فرضا قرار بود که در امامت کما کان ادامه یابد تا قیامت. اما بدلیل غیبت کبرای امام دوازدهم، حکومت الهی و یا امامت، تداوم مییابد در حکومت ولایت. هیچ کس شایسته تر از فقیه عاقل و عادل نیست که بر جای امام بنشیند و حکومت را تا ظهور ش ادامه دهد. بنابراین، حکومت ولایت، حکومتی است که تنها تبعیت پذیرد از قوانین الهی. او هرگز از قانونی که بشر در وضع و تدوین او شرکت داشته است پیروی نکرده است و نمیکند. بر عکس او وظیفه خود میداند که تمام نهادهای جامعه را از خرد گرفته تا کلان، از اقتصاد گرفته تا فرهنگ و نظام در انقیاد دین در آورده و در قواره دین بازسازی نماید. قضا و قانون هم بر اساس و در تبعیت از اصل و اصول دینی شکل گرفته است. درست است. از سر ضرورت بعضی از عناصر و اجزای قضا و قانون مدرن را که بر اساس عقل و خرد بشر تدوین یافته است بعاریه گرفته است. اما در اصل از سنت و قوانین قرآنی تبعیت میکند. بعنوان مثال قوانین قصاص بطور کلی منشعب شده است از قوانین الهی. کیفر دهی همانگونه و بر اساس همان فرضیه ها باجرا در میآیند که بشر در دوران طفولیت و دوران باستانی بکار گرفته است. باین مضمون که اگر کسی مرتکب شکستن عهد و قرار داد ی گردید، بهترین راه برای جلوگیری از تکرار ش، آنست که عامل آنرا منهدم سازی. بریدن دست دزد از آن نمونه است. دست را منهدم میکنی که سرقت دیگر تکرار نشود. و یا اگر مرتکب جنایت شده و جان کسی را گرفته باشی، بستگان مقتول حق بر جان و زندگی جانی دارند و میتوانند آنرا از او بستانند و عطش خونخواهی خود را فرو نشانند. وقتی دادگاه تفتیش عقاید را که به سبک قرون وسطی و در دفاع از هژمونی دین تشکیل شده است، دادگاه کودتاچیان مینامیم، ماهیت دینی دادگاه را پنهان ساخته ایم و به اهداف دینی آن کم بها داده ایم. متهمین این دادگاه قبل از آنکه متهم به بر هم زدن نظم سیاسی شوند، مرتکب یک جرم دینی شده اند که مادر همه جرایم از جمله جرایم سیاسی ست. در حکومت ولایت، مخالفت با حکومت، محاربه است با خدا. معترض ممکن است که از حق قانونی خود استفاده کند و در خیابانها در اعتراض بانتخابات قلابی به تظاهرات بپردازد. اما چون معترض از حق قانونی خود استفاده سوء کرده است و به مخالفت با منویات فقیه بر خاسته است، بجرم محاربه با خدا بدار مجازات آویخته شود. همه میگویند حق اعتراض و تظاهرات را قانون برسمیت شناخته است، اما یکبار دیگر فراموش میکنند که همان قانون، ارجح شمرده است قول فقیهی را که بجانشینی امام برگزیده و حکومت ش ادامه حکومت پیامبر شناخته شده است. انتخابات اخیر شاهد زنده ای ست بر این واقعیت که آنچه ولایت میخواهد قانون است و نهایی. بر کسی پوشیده نیست که احمدی نژاد برگزیده ولایت است نه برگزیده ی مردم. بدیهی ست که نامشروع دانستن نهاد ریاست جمهوری که قلمرو سیاسی و اجرایی را نمایندگی میکند، بچالش کشیدن سلطه و غلبه دین است بر سیاست. یعنی که رای ولی فقیه هرگز تابع رای مردم نیست. انتخابات خرداد ۲۲ (٨٨) این حقیقت را بر میتابد که رای ولی فقیه ارجحیت دارد بر رای مردم. تنها یکی از چهار کاندید ریاست جمهور، آمادگی داشته است که رای مردم را در تمام زمینه های اجتماعی تمام و کمال به تبعیت رای ولی فقیه در آورد. و آنهم احمدی نژاد بوده است. این است که ولایت فقیه او را بر دیگر رقبای انتخاباتی ترجیح داده است. هیچ یک از کاندیدا های دیگر هرگز با اصل حکومت ولایت از در مخالفت بر نخواسته اند. آنچه آنان را یاغی ساخته است، نپذیرفتن سلطه ی تام و تمام ولی فقیه، از جمله سیاست است. لذا اگربگوییم که انتخابات ریاست جمهوری تقلب بوده است، رای فقیه را از اعتبار خارج ساخته ایم و از خط قرمز قانون گذشته و رای مردم را بر رای ولایت فقیه ارجح داده ایم، که جرمی ست مثل جرم برخاستن بجنگ علیه خدا. این در واقع اتهامی ست که به متهمین به براندازی وارد آمده است. اگر تاکنون خانه و کاشانه موسوی و کروبی مورد تاخت و تاز قرار نگرفته است و آنها را شبانه دستگیر نکرده اند و در سیاه چال های مخوف اوین زندانی نساخته و رابطه شان را با بیرون کاملا قطع نکرده اند، بدلیل آنست که از خشم مردم در دل خوف دارند. تمام نزدیکان این کاندید ها را که هم اکنون بعنوان سران جنبش «سبز» شهرت یافته اند، دستگیر نموده اند. اما در حال حاضر به موسوی و کروبی امان داده اند و در انتظار فرا رسیدن زمان و ساعت موعودند. امامپرستان ولایت پیشه که هم اکنون برهبری خامنه ای بر جامعه سلطه افکنده اند، بر آنند که حفظ و تداوم یک جامعه ی دین سالار، نیازمند آن است که سیاست که بوسیله جمهوریت نمایندگی میشود در تبعیت و تابع تام و تمام رای ولی فقیه باشد. تنها از این طریق است که ثبات و امنیت جامعه تامین خواهد گردید. شرایطی که در آن دین به دفاع از سروری و سالاری خود بر میخیزد، مخالفت، اعتراض و نه گویی، قبل از آنکه یک جرم سیاسی باشد یک جرم دینی ست. مخالفت، شوریدن نه بر سیاست که بر ولایت است و امامت و رسالت. اگر در کیفر خواست دادستان علیه متهمین به انقلاب مخملی، هرگز به اعمال و رفتاری که موجب شکستن بند و ماده ای از قانون اساسی شده باشد، رجوعی نمیشود بآن دلیل است که دادستان جرم متهمین را جرمی دینی تعیین و تعریف میکند. دادستان در کیفر خواست خود، متهمین را به «مکر» متهم میکند و آنرا در آغازین جملات خود بیان مینماید. اما بزبانی بیان میشود که رمز و رموز فهم آن دور از دسترس اندیشه و جهان بینی عرفی قرار گرفته است و باین لحاظ هم بآن توجهی نمیشود. دادستان، کیفر خواست خود را با این جمله از قرآن آغاز میکند:
وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَهً مِّن بَعْدِ ضَرَّاء مَسَّتْهُمْ إِذَا لَهُم مَّکْرٌ فِی آیاتِنَا قُلِ اللّهُ أَسْرَعُ مَکْرًا إِنَّ رُسُلَنَا یکْتُبُونَ مَا تَمْکُرُونَ( یونس ۲۱).
ترجمه این آیه نیز بلافاصله چنین بیان میشود: «ما هر گاه بر آدمی بعد از آنکه او را رنج و زیانی رسید، رحمت می فرستیم، در این صورت برای محو آیات و رسولان حق مکر و سیاست به کار برند. بگو مکر و سیاست الهی کامل تر و سریع تر است که رسولان ما مکر ها ی شما را خواهند نوشت» (خبرنامه آفتاب، ۱۰ مرداد ٨٨).
در این جا، شنونده و یا خوانند کیفر خواست نه تنها از جمله عربی نمیتواند چیزی را مورد فهم قرار بدهد، بلکه بدشوار ی میتواند از ترجمه فارسی آن نیز چیزی بفهمد. ابهام آن ناشی میشود از ماهیت آسمانی زبان الهی. اگر زبان خدا به آن اندازه صاف و شفاف باشد که هر انسان معمولی بفهمد، دیگر چه نیازی است به عالم و دانشمند و فقیه. جمله بالا، جمله ایست که چارچوب اصلی کیفر خواست را تعین و تعریف میکند. اگر متهمی همچون ابطحی را می بینی، چنان هراسناک و مضطرب و نگران به آن دلیل است که با زبان خدا بخوبی آشنایی دارد و میداند که این زبان، زبان خوف است و ترس. میداند که مکر علیه خدا دارای چه عقوبتی است. آنچه او را نگران ساخته است، اتهام محاربه با خدا ست. اگر بیش از هر متهم دیگری ملتهب بود و در اعتراف به اشتباهات خود اشتیاق بیشتری نشان میداد، کوششی بود برای نجات از مرگ حتمی که در جلسات مفتشی باو تفهیم شده بوده است. برای آنکه بتوانیم با آقای ابطحی و دیگر یاران زندانی او کمی همدردی کنیم، باید بتوانیم به ساختار این آیه نگاهی دقیق تر بیاندازیم. و آنرا رمز زدایی کنیم. تنها در آنزمان است که میتوانیم سرنوشت قانون و قضا را بطور کلی و بالاخص سرنوشت زندانیان حاضر و آینده ی جنبش سبز را باین جمله که از قرآن نقل شده است پیوند زنیم. در این جمله « مکر » سه بار و بیش از هر کلمه ی دیگری تکرار شده است. بار آن بسیار سنگین ست. بنابراین بدون فهم آن، آیه و یا تجمه فارسی آن قابل فهم نیست. مکر، در فرهنگ لغات به معنی فریب و خدعه و نیرنگ و تزویر و ریا آمده است. ولی در این متن، مکر کمی بیش از این معنی میدهد. برای آنکه از ظاهر جمله بگذریم و به اصل و باطن آن برسیم ضرورتا باید که به معتبرترین منبع دانش الهی رجوع کنیم. آیت الله محمد حسین علامه طباطبایی، در تفسیرالمیزان که در آن حرف و سخن خدا را باصل و باطن خود، نه از روی میل و سلیقه بلکه با رجوع به متن قرآن، باز میگرداند، پس از صغری و کبری چیدن مفصل، در باره این آیه میگوید: «معنی آیه اینست که ما اعمال مکر آمیز شما را از اندرون ذاتتان بیرون میکشیم و در خارج میگذاریم و با اینحال چگونه ممکن است این مطلب بر ما مخفی بماند که شما با کارهای خود میخواهید بما مکر و حیله بزنید. مگر «مکر» جز این است که دیگری را با حیله و پرده پوشی از کاری که قصد دارد انجام دهد باز دارند؟ پس در حقیقت آنچه شما مکر بما می پندارید مکر بشما ست، زیرا ما شما را در حالتی قرار میدهیم که خیال میکنید فلان کار مکر است و اقدام بمکر با ما میکنید و خود این خیال گمراهی شماست و ما با همین خیال شما را بکیفر کارهای بدی که کرده اید گمراه ساخته ایم...» (تفسیرالمیران جلد ۱۱، ص۵۶).
روشن است که گوینده این سخنان کسی بجز خدا نیست که اعراب بدوی در وجود و وحدانی ش شک و تردید داشتند. در این جا بحث بر سر اینکه سخن گو کیست و چرا چنین تهدید آمیز سخن میگوید ما را از بحث اصلی بدور میبرد. اما بر طبق تعبیر و تفسیر استاد علامه، اگر بگوییم که مکر موضوع اصلی کیفر خواست است چیزی به گزاف نگفته ایم. اگر در زمان نزول آیه، مکر رد و چالش نشانه های خدا خوانده میشد، در شرایط کنونی سرپیچی از رای فقیه است در زیر چتر قانون گرایی. در آوردن درونیات به بیرون نیز یک حکم الهی ست، و در این زمان تنها میتواند در پروسه های طولانی تفتیش عقاید در حبس های مجرد و طولانی بدون در نظر گرفتن هیچ قانون و عرف بشری، بعمل درآید. آیت الله ها و حجت الاسلام ها و دست نشاندگان کت شلواریشان یا این آیه را در تناسب با شرایط موجود یافته اند و یا به تغبیر و تعریف شرایط پرادخته اند بر اساس مفاد این آیه که چندان تفاوتی بحال قضیه نمیکند. بنا بر تاویل این آیه، اگر متهمین به براندازی، مرتکب مکر شده اند از آن روی بوده است که از سرعت مکر خدا و یا در مضمون حاضر، از سرعت و قهر بی درنگ مکر ولایتی بی اطلاع، جاهل و غافل بوده اند. آنها، بر طبق کیفر خواست، از زمانیکه تخم تقلب در انتخابات را در دل مردم کاشتند تا زمان دستگیری، دچار مکر بودند. اما نمیدانستند که «مکر خدا» بنا بر قول استاد علامه: «سریعتر از آنهاست و پیش از آنکه مکر مشرکین دامنگیر آیات خدا شود، مکر خدا دامنگیر آنان میشود زیرا همین مکری هم که اینان نسبت به آیات خدا روا میدارند در حقیقت همین مکر خداست نسبت بخودشان» (همانجا ض۵۵).
بنا براین، حکومت ولایت بر اساس نص صریح قرآن دست بعمل زده است و مشرکینی را که مکر دامنگیر شان شده است، با زبر دستی و تیز هوشی الهی دستگیر و بزندان انتقال داده است. و در پیروی از اراده الهی متهمین را در زندانها مورد تفتیش قرار داده اند تا مکر را از «اندرون» ذات شان به بیرون کشیده و سپس در معرض دید همگان قرار دهد. که همه ببینند و بدانند که مکر کار مشرک است و مشرک محارب با خدا ست. نا گفته نیز روشن است که چیست کیفر محاربه با خدا. تطابق کنش ها و واکنش های رژیم ولایت با اصل و اصول قرآنی را بسادگی انکار و آنرا سیاسی خواندن، تعبیر و تفسیری ست که از نقد دین و رژیم دینی هراسناک است. تنها با اتکا به آیات قرآن است که میتوان به جنایت بار ترین اعمال، علیه مخالفین دست زد. زیرا که حکومت دین در پی خشنود و رضای خدا است و دین خدا هرگز از انتقام و خونخواهی مشرکین مکار هرگز چشم پوشی نمیکند. آیت الله سید عبدالحسین دستغیب در رساله خود مکر را یکی از صفات بارز الهی میخواند که چنانچه خود را از آن در امان بدانی، مرتکب گناه کبیره شده ای. وی میگوید: «چهارم از گناهان کبیره امن از مکر الهی است باینکه انسان از انتقام پنهانی و ناگهانی و قهر خفی خدا ایمن و راحت نشیند و از سرعت در انتقام ناگهانی او نیندیشد و در دل از اینکه بواسطه صدور گناه دچار عذاب گردد، ترسی نداشته باشد» ( گناهان کبیره، ص۹۵).
آنچه از این حکم فقاهتی میتوان استنتاج نمود، اینست که مکر یک گناه غیر قابل بخشش است، و وقتی بوقوع می پیوندد که از مکر الهی خود را در امان بیابی. یعنی که به آگاه بودن خدا از درونیات خود بی اعتنا و بی توجه باشی. با خیال آسوده و بدون ترس از عقوبت الهی از سر درشتی و گستاخی بر خیزی و «انتقام ناگهانی» خدا را از نظر دور بداری. خطر اتهام مکر و یا گناه کبیره بوده است که به متهمین دادگاه براندازی در طول پنجاه روز تفتیش، تفهیم شده بوده است. بی جهت نیست که متهمین پاک حیران و ویران بنظر میرسیدند. چرا که بازجویان خدا پرست و مومن، آنها را متوجه مکر خداوند برای تنبیه و مجازات از کافران و مشرکان ساخته بودند. روشن است که در دادگاه تفتیش عقاید، نه وکیلی هست و نه دفاعی و نه قانونی که جلو اطفای عطش خونخواهی و انتقامجویی قدرت را بگیرد. در دادگاه تفتیش عقاید تنها اعتراف است و اعلام پشیمانی و گنه کاری. بازجو خوب و مهربان و عزیز میشود. پذیرایی در زندان مجرد بی نظیر و بی همتا میشود، هتلی که خدمتکاران ش همه ملائکه و فرشتگان هستند که خدا برای پذیرای مشرکین و کافرین مکار، بر زمین گسیل داشته است. زندان، چشمان بسته و آزمند متهمین را به چه واقعیات ها که روشن نساخته است. از کوری و تاریکی نجات یافته اند و به روشنایی و بینایی رسیده اند. غافل و جاهل بوده اند و هم اکنون عاقل و دانا شده اند که به چه مکر ها، توطئه ها و فریب ها که که دست نزده اند. حال میتوانند بفهمند که تا چه حد فریفته ی شیطان شده بودند. چه سعادتی که از شیطان زدگی رهایی یافته اند. به رغم این اعترافات و این تسلیم محض، هیچ ضامنی البته که وجود ندارد که متهم در دادگاه تفتیش عقاید، محکوم به محاربه با خدا نشود. بعبارت دیگر رژیم دین، مخالف خود را دشمن، کافر و مشرک تعریف و در پی خونخواهی و انتقام جویی است از آنکه از تسلیم و اطاعت سر باز زده است. حکومت دین کودتا نمیکند، مکر الهی را بکار میگیرد که مکر مخالفین خود را خنثی سازد. بدون شناخت این واقعیت، یعنی دینی بودن رفتار و گفتار رژیم حاکم، بعید بنظر میرسد که بتوان انتظار رهایی و آزادی را داشت. نیز هرگز نمیتوان دین را از مسند حکومت و قدرت فرو راند و به درون حوزه های علمیه و مساجد
روانه ساخت
آزادي بيان
1388/5/19

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

من و تو به دنبال چه هستيم؟

بحث هاي زيادي در جنبش سياسي ما امروز در جريان است که تحول بعد از انتخابات 22 خرداد در ايران آغاز يک انقلاب است يا ما با يک جنبش اصلاح طلبانه روبرو هستيم. چند سال پيش در نوشتاري بحث کردم که هم در انقلاب و هم در رفرم آنچه مهم است پاسخ به اين سؤال است که آيا تحول پيش رو با اهداف ترقي خواهانه شکل ميگيرد يا با اهداف واپسگرايانه انجام ميشود. در اينجا نميخواهم آن بحث را تکرار کنم هرچند توصيه ميکنم در اين لحظه تاريخي آن نوشتار را دوباره مرور کرده و عدم تفکيک واپسگرائي و ترقي خواهي را که هم در انقلاب 1357 و هم در رفرم 1376 شاهد بوديم، تکرار نکنيم ).

در اينجا سؤال اين است، جدا از آنکه روشنفکران اهداف ترقي خواهانه يا واپسگرايانه را در اين تحول طرح ميکنند، خود جنبش چه ميخواهد؟

يکي از اصلي ترين شعارهاي جنبش اخير "مرگ بر اين دولت مردم فريب" بوده است. اين شعار شايد به بهترين وجه نحوه نگرش اين جنبش را به ايران و دنيا نشان ميدهد و به جرئت ميتوان گفت که به نوعي جهان بيني اين جنبش است. در اين باره در پائين بيشتر بحث ميکنم اما اجازه دهيد قبلاً متذکر شوم که شعارهائي نظير "مرگ بر ديکتاتور،" يا مرگ بر افراد معين بيشتر از سوي برخي جريانات سياسي گذشته طرح شده اند. شعار "مرگ بر استبداد" با شعار "مرگ بر ديکتاتور" تفاوت اساسي دارد. اولي خواستار نابودي يک روش حکومتي است در صورتيکه دومي خواستار نابودي يک "فرد" است. اولي ضد خشونت است درصورتيکه دومي خود خشونت بار است، حتي اگر درباره ظالم ترين ديکتاتورها باشد.

حتي شعار "مرگ بر چمهوري اسلامي" خواستار نابودي يک نهاد سياسي است و بيان خشونت نيست ولي شعار مرگ بر رئيس جمهوري يا ولي فقيه همين جمهوري اسلام يشعاري خشونت بار است و بنظر من شعاري غلط. رعايت حقوق بشر يعني حتي سران رژيم که مرتکب جنايت عليه بشريت ميشوند بايستي در دادگاه صالحه مثلاً دادگاه لاهه محاکمه شوند. دقيقاً بايد از شعارهاي مرگ بر يک انسان، هر که باشد، پرهيز کرد و در رابطه با افراد جنايتکار فقط بايد خواستار محاکمه در دادگاه هاي عادلانه نظير دادگاه لاهه شد. اقلاً تا حالا اين جنبش شعار اصلي اش مرگ بر فرد معيني نبوده است و برکناري افراد معين را درخواست کرده است و شعار اصلي "مرگ براين دولت مردم فريب" دقيقاً به معني خواست نابودي نهاد دولت کنوني است و نه هيچ فرد معيني. اميدوارم جريانات سياسي قديمي اين جنبش را به سوي شعارهاي خشونت بار ضد حقوق بشري منحرف نکنند. اما اين موضوع اصلي بحث من در اينجا نيست!

سؤال اصلي اين است که مردم چه ميخواهند؟ اين جنبش اساساً جنبش نسل جوان ايران است که در اين دنياي گلوبال بسيار به جوانان بقيه دنيا شبيه است. در آمريکا در زمان انتخاب اوباما مهمترين ويژگي جنبش جوانان اين بود که خواستار سياستمداري راستگو بودند و اوباما در واقع در برابر رقباي ديگرش در حزب دموکرات به اين دليل برنده شد. نميخواهم اهميت پلاتفرم سياسي او را کم کنم و حتي خودم درباره پلاتفرم وي پيش از سه شنبه بزرگ يعني يکسال پيش از انتخاب اوباما زماني که هنوز کسي او را نميشناخت نوشتم. اما بعداً هم اين حرکت به گرد موضوع خلوص نيت انقدر قوي بود که پيروزي آقاي اوباما را تضمين کرد. اگر به نسل پيش از اين نگاه کنيم بهترين نتايج آماري نظر سنجي ها در آمريکا اعتماد به سياستمدارن را در نقطه بسيار پائيني نشان ميداد که برابر بود با درجه اعتماد مردم به فروشندگان اتومبيلهاي دست دوم . حالا نسل جواني که به سياست روي آورد اين مهمترين معياري که درباره سياستمدارن در جامعه قبول شده فرض شده بود را به چالش کشيد. يعني زبلي، زرنگ بازي و بسياري خصائلي که در انتخاباتهاي ديگر شايد نقطه قوت يک سياستمدار فرض ميشد که بهتر بتواند کشور را در داخل و خارج در برابر گرگ ها حفظ کند، يکباره عوض شد. البته گرچه در زمانهائي اين موضوع به بحث هاي خصوصي هم کشيده شد ولي اساساً توجه به عرصه عمومي بوده است.

جنبش تازه ايران نيز نگاهي اينگونه به سياست دارد که شايد سازمانهاي سياسي ما توجهي به آن ندارند.

در واقع اگر ما به نيروهاي اپوزيسيون بنگريم در اين رابطه دست کمي از خود رژيم اسلامي ندارند. مهم نيست که چه خط سياسي را دنبال ميکنند. زرنگ بازي، تبعيض قائل شدن بخاطر عقايد سياسي يا مذهبي يا تبعيضات قومي، جنسيتي و امثالهم در اپوزيسيون همانقدر هست که در رژيم. در بسياري از مؤسسات حقوق بشري يا خبري در خارج از کشور در همه اين سالها هر وقت مديريت در دست يک جريان اپوزيسيون بوده است جريانات ديگر را فقط موقعي اجازه فعاليت داده است که آنها را کبريت بي خطر براي دار و دسته خط سياسي خود ديده است وگرنه حذف کرده است. فقط خبرنگاران مخالف مشي سياسي و فکري جمهوري اسلامي در ايران نبوده اند که خانواده شان از داشتن بيمه درماني محروم شده يا بخاطر بيکار شدن انها به مشقت افتاده اند، تضييقات مشابه در خارج عليه خبرنگاراني که مخالفين فکري کسانيکه مديريت مؤسسات را در دست داشته اند انجام شده است هرچند آن مؤسسات و مديرانش از حقوق بشر و مردم ايران هر روز حرف ميزنند. تبعيض آشکار بخاطر اختلاف سياسي و مذهبي که خود و خانواده آن ژورناليستها را به نابودي کشانده است . البته مخالفيني که مثل کبريت بي خطر جريان سياسي در قدرت در مؤسسه مزبور را به چالش نکشند، با چنين تبعيض هائي روبرو نميشوند، چرا که وجود آنها به اين مؤسسات و مديرانش ظاهر دموکرات و بيطرف ميدهد. اينگونه مديران از روابط گذشته شان با مؤسسات خارجي سؤء استفاده ميکنند تا بر عليه مخالفين سياسي خود تبعيض قائل شوند. هر وقت هم مسأله طرح شود آنرا موضوع شخصي مينمايانند در صورتيکه بر هر ناظر بيطرفي آشکار است که چنين نيست و آنهائي هم که مورد تضييق واقع ميشوند پولش را ندارند که حتي در کشورهاي دموکراتيک بتوانند با اين تبعيضات آشکار در دادگاه مقابله کنند. اما آنچه مسلم است اين واقعيت است که موضوع خصوصي نيست و اين عملکردها نحوه رفتار گروه هاي سياسي ايران است که از سطوح خيلي بالاي آنها هم سرچشمه ميگيرد و از اين نظر چندان تفاوتي گروه هاي اپوزيسيون با رژيم اسلامي ندارند وقتي زرنگ بازي و اجحاف و تبعيض را براي رسيدن به هدف خود موجه ميدانند و برايشان هنوز هدف وسيله را توجيه ميکند. ضمناً بگويم که اين ويژگي سياستمداران ايران در **همه** خطوط سياسي وجود دارد.

در آمريکا گرچه زبل بازي ها و زرنگ بازي ها در بين سياستمدارن آمريکائي واقعيت است ولي اينگونه اجحاف ها کمتر از محيط ايراني در همين کشورها است و شايد دليلش هم ماقبل مدرن بودن گروه هاي سياسي ايراني است.

جنبش نوين در ايران و حتي جوانه هاي تازه حمايت از آن در خارج در واقع با اين خواست به جلو ميايند که ديگر چنين سياست ورزي و چنين سياست مدارها را نميخواهند. به همين علت هم موضوع تقلب آقايان احمدي نژاد و خامنه اي در انتخابات اخير اين چنين مرکز مخالفت مردم شده است. ابداً هم به اين معني نيست که مردم فکر ميکنند که اپوزيسيون خيلي بهتر است. بلکه نسل جوان ايران ميخواهد اين معيار انتظار از سياستمداران را در جامعه ما نهادينه کند و شعار خود را "مرگ بر اين دولت مردم فريب" قرار داده است که درباره شخص نيست بلکه درباره عرصه عمومي است. جالب است که نوشته کتيبه داريوش درباره دروغ را جوانان ايراني از خطوط سياسي مختلف سالهاست براي هم در اينترنت ميفرستند.

سؤالي که وجود دارد اين است که اگر مردم سياستمداران راستگو ميخواهند آيا اين انتظار واقعي است. مثلاً ما هم در کشور سکولار ترکيه دروغ و جنايت در عرصه سياسي ميبينيم و هم در عربستان سعودي با دولت مذهبي. دروغگوئي در عرصه سياست در آمريکاي دموکرايتک هم که درباره اش گفتم. اما در آمريکا دروغ و تزوير سياستمداران کمتر به مردم لطمه ميزند تا در يک کشور استبدادي. در واقع آنچه جواع مدرن را تعريف ميکند فضيلت نيست که راستگو و خوب بودن صاحبان قدرت خصلت دولت را تعيين کند بلکه نهادينه شدن حقوق بشر اقلاً در عرصه سياسي و اجتماعي معيار است. در واقع انقلاب اسلامي نوعي قرار دادن معيار اخلاقي در حکومت بود که نوعي فضيلت بجاي حقوق را طرح ميکرد اما بدتر از کشورهاي سکولار نظير ترکيه از آب در آمد! آيا حالا معيارهاي فضيلت غير مذهبي را دنبال کردن ميتواند گامي به پيش باشد و به سيطره سياستمداراني که زبل بازي و حيله گري و کلک زدن براي حذف مخالفين با ظاهر حقوق بشر را پيشه خود کرده اند و آن را درست ميدانند پايان داد. بنظر من اين سؤالي است که نميشود از حالا پاسخ گفت؟

مطمئناً ديدگاه فضيلت طلبي قرون وسطائي پايان يافت و احيآء فصيلت طلبي کهن توسط جريانات واپسگرا نطير خمينيسم در ايران نيز گامي به پيش نبوده بلکه گامي به عقب بود. نهادينه کردن حقوق بشر در جوامع مدرن پايه ارزيابي از انساني بودن شد که اساساً روشي حقوقی است. اين روش از يکسو به دليل اختلافات قدرت اقتصادي شهروندان ضعف داشته و انسانهائي که از امکانات مالي بهتر برخوردارند قادر بودند بهترين وکيل ها را بگيرند در موقعيت بهتر حقوقي قرار داده شوند. از سوي ديگر برخورد حقوقي باعث شده است که برخورد اخلاقي فراموش شود و اگر قانوناً يک زرنگ بازي براي حدف رقيب مسأله اي نبوده است براحتي به کار رفته است. آيا دنياي نوين بيش از حقوق بشر ميخواهد؟

بنظر ميرسد که هم جواناني که اوباما را در آمريکا به سرکار آوردند و هم تظاهرات خياباني در ايران بيش از حقوق بشر ميخواهند و رهبراني که مثل قديم زبل بازي و حيله گري را قدرت ديپلماسي و سياست ميديدند را نميخواهند. چنان سياستمداران را نميخواهند نه لزوماً فقط وقتي آنها ماکياوليست باشند بلکه حتي وقتي آنگونه سياستمداران در دفاع از منافع هوادارانشان از اينگونه ابزارها براي رسيدن به اهداف حزبي و غيره هم استفاده کنند، براي جوانان قابل قبول نيست. البته در دنياي واقعيت حتي در همين آمريکاي دموکراتيک و سکولار جوانان مي بينند هدفي که در نظر دارند به اين راحتي قابل حصول نيست. اميدوارم اين واقعيت آنها را به تنفر از سياست در آينده نکشد چون دستيابي به آنچه ميخواهند هدفي بسيار عالي است اما به اين سادگي ها نيست. شايد در دنياي فراصنتعي ممکن باشد و کشاني هم بوده اند که در اين عرصه از نظر تئوريک کار کرده اند ).

جدا از همه اين بحث ها آنچه مسلم است دستيابي به اين هدف عاليتر از حقوق بشر دويست سال گذشته، در جوامعي که دموکراتيک و سکولار باشند نزديک تر به واقعيت است تا جامعه اي که هنوز با استبداد قرون وسطائي آنهم به شکل مذهبي آن هنوز در حال دست و پنجه نرم کردن است، به اين اميد که جنبش کنوني اهداف ترقي خواهانه را مدنظر بگيرد و فکر نکند بخاطر معضل فضيلت در عصر کنوني، تفاوتي بين دولتي که حتي اينترنت را مسدود ميکند و طرفدران مذاهب مختلف را از حقوق مساوي برخوردار نميداند با يک دولت سکولار و دموکراتيک وجود ندارد. سکولاريسم موضوع مرکزي خواستهاي اين جنبش بايد بشود حال چه بخواهد راه اضلاح طلبانه برود چه انقلابي، چه بخواهد اهداف بالاتر از حقوق بشر را پيگيري کند چه به حقوق بشر در جوامع مدرن دويست سال گذشته قانع باشد. اصلاح طلبي اميرکبير و دهخدا را بايستي سرمشق قرار داد و نه استبداد مذهبي ديگري چه بنام اصلاح طلبي باشد و چه بنام انقلابي ديگر.

به اميد جمهوري فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

هدف از زندگی

نگرانی در باره ی معنی و هدف زند گی از ويژگی بشر بعنوان يک موجود متفکر و کاوشگراست. ديگر موجودات عالم،مسير طبيعی زندگی خود را از ابتدا تا به انتها بدون پرس و سؤال و چون و چرا طی می کنند. اين از شکوه و شايد شور بختی بشر است که در طول تاريخ، دم به دم اين پرسش را برای خود و ديگران مطرح ساخته و چرائی هستی خود را زير سؤال برده است. داستايوفسکی نويسنده شهير روسی در اين باره می گويد: "راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد بسادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند."

درتاريخ انديشه ی انسانی موضوع هدف و معنی زندگی در دو نهايت کلی مورد بررسی قرار گرفته است: در يک قطب اعتقاد به اصل مطلق وجود و سرنوشت مقدر حاکم است ودر قطب ديگر انکار هر نوع معنی ومقصود برای زندگی وبيان اينکه زندگی انسانی يک پديده ی کاملأ بی محتوا و بدون معنی است.

در اينجا تلاش خواهد شد بصورتی کاملأ اجمالی از ديدگاه های مختلف به مسئله پرداخته شود و در پايان يک نتيجه گيری کلی بعمل آيد ـ اگر چه، با توجه به ويژگی پرسش، ممکن است اين نتيجه گيری بجای حل معما بر پيچيد گی آن بيفزايد.

ديدگاه های پندارگرايانه و مذ هبی
فيلسوفان ايده آليست ضمن اعتقاد به جهان فرامادی (ماوراء الطبيعی) بر آنند که زندگی را هدف و غايتی است که از ازل و بدون دخالت وخواست بشر برا يش تعيين گرديده است.انسان در ورای زندگی مادی و جسمی ا ش، هدفی نهائی، معنوی و الهی دارد. اواين فرصت (يا خوشبختی) را يافته است که از طريق زندگی زمينی خود به اين هدف آسمانی دست يابد. افلاطون معتقد بود که دنيای مادی فقط سايه ای موهوم است از يک دنيای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانيانی هستيم که در غار تنگ اين جهان سـُفلی (پست و پائين) نشسته ايم وفقط تاريک و روشن های مبهم جهان واقعی ايده ها را می بينيم. با اين ديدگاه، معضل بسيار ساده و عوام پسند می گردد: زندگی اين جهانی در جوهر خود واقعيت ندارد وهدف ازاين سير وسلوک موقت و توهمی اين جهانی، رسيدن به دنيای ايده آل و بعبارت ديگر به وجود باريتعالی است.

در فلسفه ی ارسطو هر موجودی با توجه به طبيعت خود رو بسوی کمال (البته از نوع ويژه ی خود) دارد. نه تنها انسان بلکه همه ی پديده های طبيعت، ره بسوی غايتی نهائی دارند. هر چيزی سرنوشت مقدر خود را دارد و درآن يک اصل هدفمند، روح يا ا نتلخی (تحقق کامل اخرين مرحله از روندی که قوه را به فعل در می آورد) مستتر است. بعلاوه همه ی اهداف وغايت هائی موجود در طبيعت تابع يک هدف عالی، ا صيل و نهائی (خدا) است. بنابراين هدف يا منظور زندگی نزديکی به اين اصل نهائی ا ست که دست يابی به پارسائی را برای انسان ميسر می سازد و خود منبع شادمانی برای آدمی است.

معضل معنی و هدف زندگی در اديان بمراتب ساده تر می شود. با توجه به اينکه هنوز برای بسياری از معضلات مربوط به فلسفه ی زندگی پاسخ علمی وجود ندارد، اربابان اغلب مذاهب می کوشند با تکيه بر اسطوره های دينی که طی قرون واعصار بهم بافته شده اند، پاسخ های عامه پسند و حاضر و آماده بخورد مردم دهند. مثلأ در دين بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. اين سرکوب هوس های انسانی ا ست او را به والاترين درجه ی روشنگری (نيروانا) می رساند. برخی از اديان آفريقائی به نظريه دايره وار زندگی اعتقاد دارند. به اين ترتيب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گرديم و اگر کاری نيمه تمام داريم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانيم به زندگی بر گرديم و کار نيمه تمام خود را تمام کنيم. در اين حالت، هدف زندگی بايد اين باشد که ما همواره با شعائر و بااعمال خود بصورت های والاتری به زندگی باز گرديم.

در اديان سامی (دين يهود، مسيحيت و اسلام) دنيا کشتزازی است که انسان برای آخرت خود در آن دانه می کارد (الدنيا مزرعة الاخره). زندگی اين جهانی آدميان جنبه ی آزمايشی دارد و هدف نهائی آن حصول به قلمرو الهی است. انسان خاکی برای دست يابی به اين غا يت آسمانی بايد راه عبادت واطاعت پروردگار را در پيش بگيرد و ضمن رعايت قوانين الهی خود را به خدا نزديک سازد. از ديگر وظايف زندگی آدمی اين است که خدا را بشناسد و به ديگران بشناساند. در اين زمينه شاه نعمت الله ولی شاعر و عارف قرون هشتم و نهم هجری چنين گفته است:
گوهربحر بی کران مائيــــــــــــــم گاه موجيم و گاه دريائيــــــــــــم
ما از آن آمديم در گيتـــــــــــــــــی که خد ا را به خلق بنما ئيـــــــم

اگر آدمی در بند گی خدا پيروز شود، بهشت سرمدی را از آن خود خواهد ساخت وگرنه به درک واصل خواهد شد.

عرفان
عرفان از نظر لغوی بمعنی درخشش است و از لحاظ مفهوم ارتباط مستقيم و بدون واسطه انسان با وجود کل (خد ا). هدف زندگی در عرفان نيز تفاوت ماهيتی با شريعت ندارد: در شريعت هدف زندگی نزديک شدن به خدا (قربة علی الله) و در عرفان (البته بصورت ناب آن) يکی شدن با خدا يا ذات واجب الوجود است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس وطی مراحل سير وسلوک عرفانی، از حالت خودی به بيخودی برسد و در عالم خلسه (درخشش عالی) به خدا بپيوندد و با او يکی شود. در همين رابطه است که ابوعلی سينا گفته است:
چو بوعلی می ناب ار خوری حکيمانه بحق حق که وجودت شود به حق ملحق

از ديد اهل عرفان هدف زندگی رها شدن از نفس امّاره و حصول به نفس ناطقه ا ست که انسان را قادر به بازگشت می سازد. مرگ برای عارف آغار يک زندگی جديد روحانی و "نيستی عين اليقين هستی ا ست." بشنويم از جلال الدين رومی که چنين می گويد:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويمت انا عليه الراجعون
و يا بقول عطار:
هرکه در دريای کل گم بوده شد عاقبت گــُـــم بود و او آسوده شد
هرکه او رفت ازميان اينک فنا چون فنا گشت از ميان اينک بقا

هدونيسم
در باره ی بنياد هدونيسم در بحث از فلسفه ی اپيکور و لوکرسيوس (درهمين سا يت) مفصلأ سخن گفتيم. در اينجا به اين نکته بسنده کنيم که هدونيسم (که به فارسی آنرا عشرت طلبی ترجمه کرده اند) زندگی، که تنها دراين جهان است وبس، هيچ و پوچ ا ست و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بيهوده. بقول حافظ:
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن که بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟
و يا:
جهان و هرچه در او هست هيچ در هيچ است هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق
مقدم حافظ خيام نيز بر همين پوچی ذ اتی زندگی تاکيد دارد:
از آمدنـــــــم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه وجلالش نفزود
از هيچ کسی تيز دو گوشم نشنود اين آمدن ورفتنــم از بهر چه بود
با تکيه بر اين پوچی است که هد ونيست ها مرتبأ تکرار می کنند که "دی (ديروز) رفت وباز نيايد؛ فردا را اعتبار نشايد؛ دم را غنيمت دان که نپايد" (جمله از سعدی است). بايد در زندگی در حد توان خوش بود و فکر بود و نبود زندگی نکر د. در اين مورد رودکی اندرز می دهد:
شاد زی با سياه چشمان شاد که جهان نيست جز فسانه وباد
زآمــــــــده شادمان نبايد بود وز گذ شته نکـــــــــرد بايد ياد
و خيام توصيه می کند:
ازدی که گذ شت هيچ از او ياد مکن فـــــــــردا که نيامد ست فرياد مکن
بر نامده و گذ شته بنيــــــــــــاد مکن حالی خوش دار و عمر بر باد مکن
ويا:
خيام اگر زباده مستـــی خوش با ش با لاله رخی اگر نشستـــی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستی است پندار که نيستی چو هستی خوش باش

حافظ که گويا از خيام الهام يافته است، همين مفهوم را بصورت ظريف تری بيان می کند:
تا بی سرو پا با شد اوضاع جهان زين دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
ويا:
غم دنيای دنی چند خوری باده بخور حيف با شد دل دانا که مشوش باشد

هدونيسم خيام و حافظ بسياری ديگر از شاعران پارسی گوی را الهام بخشيده است. بعنوان مثال بابا فغانی شيرازی که خود در باده نوشی و خوش گذرانی گوی سبق را از ديگران ربوده است می گويد:
ساقی قدحی که از ميان خواهم رفت آشفته و مست از جهان خواهم رفت
درآمدنم نبود از هيچ خبــــــــــــــــر آند م که روم نيز چنان خواهم رفـت
اين هدونيسم شاعرانه تا به امروز نيز راهنمای راه بسياری از انسانهای پارسی زبان است.

اگزيستانسيا ليسم يا فلسفه ی اصا لت وجود
اگزيستانسياليست ها موضوع را از ديد گاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهيتی در خود و فراتر از خود برا ی اشياء و پديده ها.انسان موجودی "وانهاده" است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده است و از آسمان به او کمکی نمی رسد. زندگی همان چيزی که ما هرروز با آن سروکار داريم. در انسان ماهيت مقدم بر وجود است به اين معنی که ما ابتدا بوجود می آئيم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعريفی بد ست می دهيم و ماهيت خود و زند گی خويشتن را مشخص می سازيم.

اگزيستانسياليست معروف موريس مرلوپونتی بر آن است که انسان قبل از آ نکه موجود يت بيابد هيچ و پوچ بوده است و با مرگ دو باره به عدم می پيوند د. بنابراين ما انسانها فقط در فاصله ی کوتاهی هستی می يا بيم و چاره ای نداريم جز آنکه فعال با شيم. از ديد گاه اگزيستانسياليست ها، اين انسانها هستند که می توانند و بايد اهد اف و مقاصد خود را از زند گی تعيين کنند و ضمن آفرينش و تغيير طبيعت خويشتن به زند گی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هد فی فراتر که برای خود تعيين می کند زند گی نکند، پو چی و بی معنائی ذاتی زندگی اورا خواهد بلعيد و غرق در ياس و نوميدی خواهد ساخت.

مارکسيسم
از ديدگاه مارکسيسم، که خود را علم "رهائی و تحول سرشت انسانی" می داند، زند گی هد فی است در خود. مارکس در اين مورد اعلام می دارد که "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود" (کارل مارکس، نظريات ارزش اضافی، جلد دوم صفحات 117و 118). از اين نقطه عزيمت ا ست که شاعر و نويسنده مارکسيست و فقيد ترکيه ناظم حکمت به ما اندرز می دهد:
"زندگی شوخی نيست
بايد آنرا با جديت تمام دنبال کنی
بسان يک سنجا ب
بدنبال چيزی فراتر از زندگی نباشی
زند گی با يد تمام عيار حرفه ات با شد" .

مارکسيسم هرنوع تلاشی را برای گشودن معضل زند گی بی ثمر می داند مگر اينکه متکی باشد به مطا لعه ی جامع علمی، اجتماعی، ا خلاقی و بيولژيکی وجود انسانی و تحول آدمی در رابطه با تکامل کلی زند گی و رابطه ی او با اين سياره خاکی و همه عالم هستی. چه بسا با اين ديد بوده است که طنز پرداز مارکسيست ايرانی منوچهر محجوبی در وصيتامه مشهور خود گفته است:
من آن پيکر بی روان نيستــــــم مرا کــــم نگيريد آن نيستم
که من زنده در پيکر مردمـــــم اگر چند در ازدحامش گمم
دراين کهکشان ذرّه سان زيستم گر او نيست، من نيزنيستم

از ديدگاه مارکسيسم، افراد و شخصيت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گيرند. مارکس در يکی از آثار اوليه ی خود نوشته است "فرد يک وجود اجتماعی ا ست. بنابراين تجليات زندگی او(حتی اگر بظاهر مستقيمأ از تجليات زندگی حاصل از همکاری با ديگران ناشی نشده باشد) بيان يک زندگی اجتماعی ا ست" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال ض1844، صفحه ی 299).

لنين نيز مانند مارکس زندگی را دارای ارزش ذ اتی و سرشتأ هد فی در خود می داند. از نظر لنين انسان انگيزه ای است در خود که بايد"خويشتن را سامان بخشد تا خود را درجهان عينی عينيت بخشد و به تحقق برساند." (لنين، مجموعه ی آثار، جلد 38 صفحه ی 212).

مارکسيسم تاکيد دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعــــــی ا ست. اين دو گونه از زند گی گرچه در ارتباط تنگا تنگ و گاهأ مکمل يکد يکرند، ليکن تضادهای خود را نيز دارند. يکی ازاين تضاد ها اين ا ست که انسان در جريان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهد اف زندگی نوعی خود نايل آيد. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگا ل جنگ، بيماری، فقر، ستم و آلودگی محيط زيست باشد، اين اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حيات فردی او به تحقق بپيوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از اين لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان يک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعيت خويش نا را ضی ا ست. اين نقص و عدم رضايت منشاء تکاپو و فعاليت های خلاق انسانی ا ست: " زندگی خود فقط به عنوان يک شيوه ی زندگی ظاهر می گردد" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال ض1844، صفحه ی 276). بنابراين معنی زند گی اين است که هر فرد انسانی همه ی ظرفيت های خود را بصورت همه جانبه ای تحول بخشد.

تحول ظرفيت های انسانی مستلزم رهائی اجتماعی و تعا لی نوع بشری اوست. تحول نوعی انسان در بادی امر ممکن است هزينه ی فردی سنگينی را در بر داشته باشد. ليکن در درازمدت با رهائی نوع بشر رهائی فردی نيز تامين می گردد و اين دو بر يکديگر منطبق می شوند. مارکسيسم بعنوان "آئين عمل وپيکار" شيوه ی اين رهائی را، که از مسير مبارزه ی طبقاتی می گذ رد، نشان می دهد. از نظر مارکسيسم، انسان، بر خلاف ساير حيوانات، يک موجود نوعی است. تحول عا ليتر فرد تنها و تنها در يک روند تاريخی صورت می پذيرد که طی آن فرد بخاطر تعالی نوع بشری خود در يک جامعه ی انسانی حتی از فدا کردن وجود فردی خود ابا ندارد. با توجه به اين نوع آموزش مارکسيستی ا ست که نويسنده ی مارکسيست استروفسکی اعلام می دارد که " گرانبها ترين چيز برای انسان زندگی است و آن فقط يکبار داده می شود. پس بايد آنرا چنان گذراند تا سالهای بهدر رفته ی عمر موجب عذ ا ب دردناک نشود، تا گذ شته ی خوار و سفله بر پيشانی ما داغ رسوائی نزند، تا بهنگام بدرود زندگی بتوان گفت: سراسر زندگی و همه ی نيروهايم وقف زيبا ترين پديده های جهان، وقف مبارزه در راه بشريت شده بود. پس بايد شتافت، زند گی کرد. چه يک بيماری بی معنی يا يک تصادف تراژيک می تواند رشته ی آنرا از هم بگسلد" (استروفسکی، چگونه فولاد آبديده شد، ترجمه ی کاظم انصاری، صفحه ی 3).

بطور خلاصه، مارکس بنياد يک ايده آل اجتماعی را ريخت که زندگی در آن با تحول ظرفيت هر فرد انسانی معنی پيدا می کند. ليکن تحول فردی مشروط به تحول همگانی و در نهايت اهداف فردی و اجتماعی بر يکديگر انطباق پيدا می کنند.

منفی گرايان
اين دسته از متفکرين يا زند گی را منفی و پر ادبار می دانند و يا آنرا هيچ و پوچ و بی معنی می انگارند. بعنوان مثال شوپنهاور فيلسوف قرون هيجده و نوزده آلمان بر آن بود که روحی ديوانه، کور و تيره برجهان حاکم است. اين روح قوانين طبيعی و اجتماعی را باز پس می زند و هرنوع شناخت علمی و تحول تاريخی را نا ممکن می سازد.زندگی رو به سوی ادبار دارد و بشر را هيچ آيند ه ای نيست.

نيهيليسم ديدگاهی ديگر ا ست که زند گی را مطلقأ هيچ و پوچ می شمارد و هر نوع ايده ی مثبتی رادر زند گی مردود می شمارد. نيچه فيلسوف آ لمانی با تاکيد بر "ارزيابی مجدد ارزش ها" معيار های اخلاقی و موازينی را که فرهنگ بشری در رابطه با عدل و ا نصاف تحول بخشيده است را مردود می شمارد.

ديدگاه يک انديش ورز هندی
در حدود يکصد سال پيش راهبان بودائی در ســـــوا حل مدرس کشور هند کودکی را يافتند که از نظر آنهاهمه ی علائم بودا در او جمع آمده بود. آنان با هر مشکلـــــی که بود کودک را از خانواده اش گرفتند و تحت آموزش مخصوص قرار دادند تا در آينده وی را بعنوان بودای زنده پرستش کنند. در حدود دو دهه بعد که بودای جديد را برای اعلام بودائيت خود در کنگره جهانی بودائيان جهان (که با شرکت هزاران نفر از سرتاسر جهان تشکيل شده بود) حاضر کردند، او در برابر شگفتی همگانی اعلام داشت که بودا نيست و جمعيت در جستجوی سراب روان است. اين جوان، که کسی جز جی. کريشنا مورتی نيست، بقيه ی زندگی نود ويکساله خود را صرف يافتن پاسخی برای معنای زندگی کرد. کريشنا مورتی، برخلاف مارکس، معنای زندگی در رهائی فردی می داند که از طريق آموزش و خود آموزی صورت می گيرد نه مبارزه ی طبقاتی و انقلاب اجتماعی قهر آميز.

کريشنا مورتی نيز مانند اگزيستاسياليست زندگی را بدانسان می بيند که با تمام شگفتی ها يش بر ما انسانها ظاهر می گردد: " زندگی چيزی است بی اندازه بی کرانه وژرف. زندگی رازی است شگرف. زند گی قلمروئی است وسيع که ما در آن بعنوان موجودات انسانی عمل می کنيم. اگر ما هدف زندگی را تنها تامين معاش خود بدانيم، اهميت زندگی را بتمامی از دست خواهيم داد."

کريشنا مورتی بدون آنکه وقت خود را برای يافتن پاسخی فلسفی به منشاء، مقصود و سرانجام زندگی تلف کند مستقيما به شگفتی ها و فرصتهائی که زند گی در اختيار انسانها قرار داده است می پردازد و می گويد " آيا زندگی چيزی خارق العاده نيست؟ پرندگان، گلها، درختان شکوفه دار،آسمان، ستارگان، رودخانه ها و ماهی های درونشان همه ی اينها زندگی است. زندگی تشکيل شده از فقرا و ثروتمندان. زندگی نبرد دائمی بين گروه ها، نژاد ها وملت هاست. زندگی يعنی انديشه. زندگی آن چيزی ا ست که ما آنرا مذ هب می ناميم. زندگـــــــی همچنين چيزی است ظريف و پديده ای است لطيف. زندگی تمام اسرار نهفته ی ذ هن بشر است: حسا د ت ها، جاه طلبی ها، شورا نگيزی ها، شيدائی ها، ترس ها، وظيفه ها و نگرانی ها. تمام اين چيزها وچيزهای بمراتب بالاتر از ا ينها زندگی را تشکيل می دهند. ولی ما معمولأ خود را آماده می سازيم تا فقط گوشه ی کوچکی از زندگی را درک کنيم."

متا سفانه ما انسان ها نه ااين زندگی بی کرانه و شگرف را درک می کنيم و نه از فرصتی که برای معنا بخشيدن به زندگی خود داريم استفاده می نمائيم: "ما امتحانات معينی را می گذ رانيم، شغلی دست و پا می کنيم، ازدواج می کنيم، صاحب کودک يا کودکانی می شويم و سپس کم و بيش بصورت ماشين در می آييم. ما همچنان با دلهره و نگرانی و وحشتزده از زندگی باقی می ما نيم." و بخصوص "وقتی که پا به سن می گذ اريم ترسو می شويم. ما از زندگــــــــــی کردن می ترسيم."

درچنين شرا يطی، ا نسان بايد با آموختن و خود آموزی به کشف معنا و شگفتی های زندگی بپردازد و باهرکشف جديد بصورت انسان جديدی در آيد و همواره در حال تغيير و آفريدن و آفريده شدن باشد: "مسلمأ آموزش هيچ معنايــــــی نخواهد دا شت مگرا ينکه به شما کمک کند پهنه ی بی کران زند گی را با تمام ظرافت ها، با تمام زيبائی ها ی خارق العاده اش درک کنيد.... شما زمانی می توانيد غنا، عمق وزيبائی های زند گی را مورد درک و قدردانی قراردهيد که عليه همه چيز انقلاب کنيد: عليه مذ هب سازمان يافته، عليه سنت، عليه جامعه ی پوسيده ی کنونی بدانسان که شما به عنوان يک انسان برای خودتان پيد ا کنيد که چه چيز حقيقی است. آموزش به ا ين معنی ا ست که ما کشف کنيم نه اينکه تقليد نمائيم. ... شما اين کار را زمانی می توانيد انجام دهيد که آزادی وجود داشته با شد، وقتی که انقلاب مداوم درونی در وجود شما بجريان افتد."

اين انقلاب و نوجوئی و نوگرايی مداوم يا د آور شعری قد يمی ا ز د کتر هوشنگ شفا:
زند گی يعنی تکا پو
زند گی يعنی هياهو
زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو
سياوش کسرائی نيز در شعر آرش همين مفهوم را تکرار کرده است:
آری آری زند گی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گربيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست
وره خاموش است وخاموشی گناه ماست....

گفتار واپسين
يافتن معنای زند گی مستلزم آن است که جوينده قبل از هر چيزانسان و سرشت انسانی را بفهمد. ليکن اين هم برای درک معنای وجود انسانی کافی نيست. انسان در طبيعت تنها نيست و ما نمی توانيم جدا ازبقيه ی چيزها به درک انسان نا ئل آئيم. همانطور که قبلأ کفته شد انسان را بايد در رابطه با ساير موجودات کره ی زمين ودر رابطه با جايگاه او در گيتی باز شناخت. از آنجا که اين شناخت در زمان ها و مکانها و شرايط مختلف زند گی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افراد تفاوت دارد، لذ ا معنای زند گی برای اند يش ورزان مختلف همواره متفاوت بوده ا ست.

از نگاه نويسنده ی ا ين سطور، تلاش برای يافتن معنی وهدف زند گی دريک نگاه فلسفی و وجود شناسانه ره بجائی نخواهد برد. کسانی در اين رابطه تا کيد بيش از حد بعمل می آورند، سرانجام به بد بينی و ياس فلسفی می رسند. از ديدگاه يک انسان خدا ناگرا(از جمله اين رهی)، حيات يک پديده تصادفی است و زندگی آدمی با يک نقشه قبلی، با هدف و معنای خاص توسط هيچ معمار و مهند سی طراحی نشده است. بنابراين قبل از آ نکه بخواهيم در تلاش بيهوده برای يافتن معنا و هدف زند گی، خود را از تک و تاب بيندازيم، با يد در حد توان (بدون آنکه توقع زيادی از خود داشته باشيم) زند گی کنيم و تحت شرايط موجود به زندگی خويش معنا و مفهوم بخشيم. آنچه مهم است شور زندگی ا ست و عشق به زيستن برای خود و ديگران. دريافت من از زندگی چنين ا ست که آ نچه که نه تنها انسان ها را بلکه همه ی موجودات عالم را بهم پيوند می دهد عشق است و عشق نيزمانند زندگی هدفی ا ست در خود. عشق اميد می آفريند و اميد حرکت و بقولی "زند گی يعنی اميد وحرکت" (شعار دانشگاه ملی ايران در زمان رياست دکتر شيخ الاسلام زاده).

بزعم من، انسان عاشق انسانی ا ست شاد و شاد خوار. چند ی پيش دوستان خيّامی به ما پيام دادند که " نشا يد و نبا يد که خود ما زندگی، و کام گيری از زيبائی های آن، را فراموش کنيم! چرا که انسان ناکام (با پيچيد گی های روانی) نه سودی برای خويش، و نه برای ديگران دارد." اين پيامی دلنشين ا ست من با جان و دل پای آنرا امضاء می کنم. آری زندگی آنقدر شيرين و زيبا ست که بخاطرتداوم آن می توان از جان مايه گذ ا شت:
آنچنان زيباست ا ين بی بازگشت کزبرايش می توان از جان گذ شت

چه زيبا گفته است انديش ورزی بنام ميخائيل پريشوين که " گرچه ممکن است بميرد، ليکن نقشش بعنوان تلاش پيروزمندانه ی انسان در مسيری که به ابد يت می پيوندد باقی خواهد ماند... او از خود چيزی بی همتا بجای خواهد گذ ا شت که با گفتار، رفتار، انديشه و حتی احوالپرسی و فشردن دست و چه بسا يک لبخند توام با سکوت ايجاد کرده است." اين همان سخن سعدی است که:
بماند سالهااين نظـــــــم و ترتيب زما هر ذ ره خا ک افتاده جا ئی
غرض نقشی است کزما باز ماند که هستـــــی را نمی بينم بقا يــی
واين نقش اگر در راستای تداوم و تعميق زند گی و سازند گی هرچه بيشتر آن با شد، پايدارتر خواهد ماند. انسان می تواند در نيک کرداری و عشق خويش به زندگی و ديگرانسانها انگيزه ای نيرومند برای زيستن و معنی دار کردن زند گی خود بيابد:
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت ا ست بر جريده ی عا لم دوام ما

خوشبختانه در فرهنگ ايرانی کشف موارد مربوط به عشق به زند گی و ستايش از آن کار چندان مشکلی نيست. مثلأ در هفت پيکر نظامی می خوانيم که بهرام گور در يک خشکسا لی وحشتناک، درانبارهای غله را گشود و مواد غذائی به مردم ارزانی داشت و بدينوسيله اجازه نداد که طی چهارسال قحطی کسی از گرسنگی بميرد. به پاس اين خدمتی که بهرام به زند گی کرده بود، هاتفی به او ندا داد که به مدت چهارسال مرگ از دياروی رخت برخواهد بست:
چون تو در چار سال خرسندی مرده ای را ز فا قه نپسند ی
چارسالت نوشته شد منشــــــور کز ديار تو مرگ با شد دور
از بزرگان ملک او با خـــُـــرد کس شنيدم که چارسال نمــرد
(کليات خمسه ی نظامی، چاپ چهارم، انتشارات اميرکبير، تهران 1366 صفحات 662 تا 664)

تا اينجای نوشته تلاش کرديم ضمن نگاهی بسيار اجمالی به جهان بينی های مختلف معنی و هدف زندگی را بازيابيم. باوجود اين هنوز در آغاز راهيم. خواننده ی موشکاف حق دارد دريايان راه پرسش خود را بی پاسخ بيابد. واقعيت اين است که دررابطه با معنی و هدف زندگی يک معضل اساسی و بظاهر نا گشودنی وجود دارد: ضرورت تامل درجواب در برابر فوريت سؤال. بعبارت ديگر معنای زندگی، همانطور که قبلأ بيان شد، بدون درک طبيعت آدمی، جايگاه او در کل هستی و رابطه اش با همه ی موجودات عالم ناميسراست. بديهی است که اين امر خود يک برنامه ی دراز مدت است که تا آندم که زندگی ادامه دارد اين برنامه هم وجود خواهد داشت. دراين مسير پر پيچ و خم، انسان هرچه بيشترو همه جانبه تر بياموزد برمجهولاتش افزوده می شود. درک معنی زند گی به تجربه وخردی نياز دارد که پس از يک عمرو چه بسا با گذ شت نسل ها ضمن تلاش خارق العاده حاصل آيد:
زندگيم تفسير سه سخن بيش نيست خام بــُدم، پخته شد م، سوختــــم
و يا بقول بابا طاهر عريان:
تا که ناخوانده ای علم سماوات تا که نابرده ای ره در خــــــرابات
تا که سود وزيان خود نذ ونـی به يارون کی رسی هيهات! هيهات!
همين برنامه ی دراز مدت است که مسئله را بصورت آزار دهنده ای در می آورد. اين پرسش برای هرکسی پرسشی ا ست فوری و فوتی که جوابی آنی را می طلبد، ليکن به شکيبائی و خرد ورزی آنچنان دقيق نياز دارد که روند آن ممکن است يک عمر بطول ا نجا مد. بهر حال، چه بخواهيم وچه نخواهيم، زند گی همين است. بقول پروفسور آدلر" انسان بودن هيچگاه کارآسانی نبوده است."

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

چه تفكري گناه است؟


همه ما از چگونگی داستان خلقت آدم و حوا اطلاع داریم . اینکه حوا در بهشت از میوه ممنوعه می خورد از دیدگاه دین مسیحیت گناهی بزرگ محسوب شده است. که به واسطه آن انسان از بهشت رانده می شود. و به زمین می آید.و مسیح که همان خدا تجسم یافته است برای اینکه کفاره گناه بشر را بدهد به شکل انسان بر روی زمین می آید.حال می پرسیم تصور ما از گناه چیست؟ آیا گناه چیزی به جز این است که عملی باعث رساندن آسیبی یا ضایع شدن حقی از خود و یا دیگران بشود؟ اینکه حوا سیبی می خورد به چه کسی آسیب می رسد؟ چه آسیب های جسمی یا روانی به خود یا دیگران به واسطه خوردن این سیب زد؟ اگر میوه ممنوعه چیزی بدی بود چرا یاد آوری خاطره رانده شدن از بهشت باعث نشد که آدم و حوا سراغ این میوه ممنوعه در روی زمین نروند. چقدر نافرمانی از خدا به دل آدم و حوا چسبیده بود که در زمین نیز به آن نافرمانی ادامه دادند.
خوب که برسی کنیم ثمره این نافرمانی به کسی آسیب نرساند به جز خود خدا. خدا در این داستان خلقت تنها به این دلیل که شیطان از او برده است اختیار از کف می دهد و حکم بر اخراج آدم و حوا از بهشت می دهد. چون خدا علی رغم خدائیش ، نتوانست آنقدر قدرت نفوذ کلام داشته باشد که آدم و حوا به حرف او بیشتر از حرف شیطان اهیت بدهند. قدرت شیطان از قدرت خدا بیشتر بود و این به خدائی خدا لطمه میزد.چون یکبار که آدم و حوا به حرف شیطان گوش فرا دادند بعید نبود که شیطان جای خدا را بگیرد و از آن پس به جای حرف خدا به حرف شیطان گوش بدهند و عملا شیطان جایگاه خدا را تسخیر کند.اما خدا مثل کسانی که موقع عصبانیت نمی توانند درست فکر کنند و تصمیماتی که می گیرند به ضرر خودشان تمام می شود، با راندن انسان از بهشت و آزاد گذاشتن شیطان در فریب انسان در عمل شیطان را در دست یافتن به آرزوی خود یاری رساند.
شیطان می خواست به جای خدا فرمان بدهد و موفق هم شد. در حقیقت خوردن سیب نیود که باعث حبوط آدم شد. بلکه حسادت خدا نسبت به شیطان بود که انسان را از بهشت راند.
مسیح به خاطر اینکه کفاره گناه انسان را بدهد ( همان گناه اولیه یعنی خوردن سیب است) به زمین می آید . آیا خوردن سیب اینقدر فاجعه بزرگی است که به واسطه آن خدا باید به زمین بیاید تا با مصلوب شدن خود گناه بشر را بشوید؟ مگر نمی شد در بهشت از این خطا در گذشت؟ در بهشت خدا فقط لازم بود از گناه دو انسان درگذرد. اما در زمین باید بار گناهان هزاران هزار انسان را به دوش بکشد .
این خدا که در قالب انسان به زمین آمده مغزش به اندازه یک انسان عادی هم کار نمی کند.چون وقتی به درخت انجیر که میوه نداشت بر می خورد به درخت نفرین می کند که خشک شود. خدایی که در برابر یک درخت بی میوه عصبانی می شود چقدر برای نظارت بر دنیا صلاحیت دارد؟
اگر بخواهیم داستان آدم و حوا را واقعی فرض کنیم چگونه می توانیم زمانی که عجز و ناله آدم و حوا برای بخشوده شدن در دل سنگ خدا تاثیر نمی گذارد، به پذیرفتن توبه امیدوار باشیم.خدایی که اینقدر در پیش شیطان احساس حقارت می کرد که این عقده را تنها با اخراج آدم فرو نشاند چگونه گناهان بزرگتر را که اثرات آن گاهی اجتماعی را آلوده می سازد ، خواهد بخشید.
خدا از اینکه حوا سیبی خورد عصبانی شد. یا دش رفت که جلوی فرشته ها کلی پز داده که من از خلقت انسان چیزی میدانم که شما نمی دانید. آدم اسما را می داند اما شما نمی دانید. حد اقل آبروی خودش را جلوی فرشته ها حفظ نکرد.من مطمئنم که پس از اخراج آدم و حوا از بهشت ، فرشته ها کلی خدا را سرزنش کردند. بله، این همان تبارک الله احسن الخالقین است که پزش را به ما می دادی
گناه خوردن سیب به بزرگی گناه خلق دنیای وارونه و سپردن زمام امور دنیا به دست بیماران شیزوفرنی که دچار تخیلات و اوهام هستند و فکر می کنند جن و پری با آنها گفتگو می کنند نیست.
گناه سیب خوردن به بزرگی خلق دنیای معیوب که در آن دنیا انسانهایی با ناتوانی جسمی بدون میل و ارداده خویش پا در آن می گذارند و همه طول عمر خود را ار لذت زندگی کردن محروم هستند، نیست.
سیب خوردن گناه بزرگی است یا تفاوت بین انسانها قائل شدن .؟ یکی را هدایت کردن و یکی را وا نهادن. یکی را زشت خلق کردن و یکی را زیبا آفریدن . یکی را روزی رساندن و دیگری را بی بهره کردن.
ما به خاطر خوردن یک سیب از بهشت رانده شدیم . اما ما انسانها، خدا را به خاطر گناهان بیشمارش از زندگی خود بیرون نمی رانیم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

انواع خدايان

تنها عبادت عدالت است
تنها کشیش عشق است
تنها بردگی نادانی است
تنها خوبی خوشبختی است
زمان شاد بودن اکنون است
جای خوشحالی همینجاست
راه خوشحال شدن ، خوشحال کردن دیگران است
رابرت. جی اینگرسال
آنچه در ذیل می آید ترجمه صفحه 12-7 کتاب خدایان اثر رابرت جی. اینگرسال است. هدف، آشنایی با این اندیشمند بزرگوار است.امیدوارم که در آینده بتوانم مطالب بیشتری از این مرد بزرگوار را ترجمه کنم ودر اختیار علاقه مندان قرار دهم. در همینجا از دوست بسیار عزیزی که این کتاب را به من هدیه کرده اند سپاسگزاری می کنم.
درستکارترین خدا ساخته دست شریف ترین انسان است.
همه ملتها یک خدا بر ای خود آفریده اند. آن خدا همیشه به مخلوق خود شباهت دارد. به هر چه آدمیان عشق و نفرت می ورزند، علاقه یا نفرت نشان می دهد و به صورت تغییر ناپذیری پشتیبان قدرتمندان است.همه خداها وطن پرست هستند و از همه ملتها به جز ملت خود بیزارند.همه خدایان دوست دارند آنها را ستایش ، چاپلوسی و عبادت کنند.اغلب آنها اگر برایشان قربانی کنی لذت می برند. بوی خون بی گناهان دل انگیزترین رایحه برای آنان است. همه این خدایان تعداد بی شماری کشیش یا روحانی دارند، که این روحانیون مدعی هستند در میان مردم حامیان بسیاری دارند و سرمایه اصلی این روحانیون این است که درباره خدایشان بسیار لاف می زنند و می گویند که خدای آنها از خدایان دیگر برتر است و به آسانی می تواند بقیه خدایان را نابود کند.این خدایان ساخته و پرداخته مدلهای فراوان و گاه عجیب و غریب هستند. بعضی از آنها هزاران بازو و صدها سر دارند. بعضی گردن خود را با مارهای زنده تزئین کرده اند.بعضی در دست خود گرز یا چماق دارند، بعضی دیگر شمشیر و سپر. بعضی همانند فرشتگان بال دارند. بعضی نادیدنی هستند اما بعضی دیگر تمام وجود یا قسمتی از وجود خود را نشان می دهند. بعضی حسود و بعضی دیگر احمق هستند. بعضی خودشان را به شکل انسان در می آورند و بعضی به شکل قو، بعضی به شکل کبوترو بعضی به شکل گاو نر. بعضی خود را به صورت روح القدس در می آورند و با یک دختر زیبا از تبار انسان نرد عشق می بازند و بعضی دیگر از ازل بدون همسر زندگی کرده اند. بعضی دارای فرزند هستند و فرزندانشان همانند خودشان مورد پرستش قرار می گیرند. بعضی از این خدایان انتقام گیر ، وحشی ، شهوتران و نادانند. از آنجا که این خدایان از روحانیون کسب اطلاع می کنند ، نادانی آنها برای ما موجب حیرت است.
این خدایان از شکل دنیایی که ساخته اند بی اطلاع هستند و فرض می کنند که دنیا کاملاً صاف است. بعضی از این خدایان با خود می اندیشند که می توانند طول روز را با متوقف ساختن خورشید زیاد کنند، یا اینکه فکر می کنند با دمیدن در یک بوق می توانند دیوارهای یک شهر را فرو بریزند. همه آنها از خصلت مردمی که خلق کرده اند اطلاع کمی دارند و دستور می دهند که مردم به آنها عشق بورزند.آنها فکر می کنند که بشر باید به آنچه آنها دوست دارند یا فرمان می دهند ، ایمان داشته باشند و آنچه بر پایه استدلال و مشاهده و تجربه بدست می آید خطا و گناه محسوب می شود.هیچ کدام از این خدایان قادر نیستند توصیف درستی از مخلوقات این کره خاکی بیان کنند. همه این خدایان از دانش زمین شناسی و فضا بی بهره اند. در موقع قانونگزاری بدبخت ترین قانونگزار و در موقع اجرای قوانین از یک رئیس جمهور متوسط آمریکائی ناتوان تر هستند. این خدایان طالب پست ترین و خوارترین فرمان برداران هستند. برای خشنودی آنان بشر باید صورت خود را به خاک بمالد. البته این خدایان نسبت به مخلوقات خویش بی طرف نیستند و جانبداری خود را با کمک به کسانی که دیگران را قتل و غارت می کنند، نشان می دهند.هیچ چیز به انداره کشتار بی ایمانها خرسندشان نمی سازد. هیچ چیز به اندازه اینکه کسی وجود آنها را انکار کند ، خشمگینشان نمی کند.
عده کمی از ملتها فقط یک خدا دارند. ساختن خدا بسیار آسان است. ماده خام و هزینه ساخت این خدایان بسیار ارزان است. بازار خدایان اشباع شده است و بهشت از این تصاویر خیالی پر است.این خدایان نه تنها در آسمان حضور دارند، بلکه در تمام امور مربوط به انسانها دخالت می کنند. آنها ریاست بر هر شخص و چیزی را به عهده دارند. در همه ساختمانها حضور دارند. فرض بر این است که همه چیز تحت کنترل آنهاست. همه چیز در دست آنهاست. از پرواز گنجشک گرفته تا حرکت سیارات. گهگاهی برای ابلاغ پیام خود به بشر از تخت فروزان خود به زمین فرود می آیند . بعضی از این خدایان با رعد و تندر می آیند تا به مردم بگویند که نباید بزغاله را در شیر مادرش بپزند. بعضی از این خدایان جایگاه منور خود را ترک می کنند تا به زنان بگویند که باید یا نباید صاحب فرزند شوند ، یا اینکه روحانیون چگونه باید لباس بپوشند و یا روده یک پرنده را چگونه باید تمیز کرد. وقتی که مردم از اطاعت این خدایان خود داری می کنند یا اینکه به روحانیون غذا و لباس نمی دهند ، دچار آفت یا قحطی می شوند. گاهی این خدایان به مردم دیار دیگر فرمان می دهند تا آن مردم بی ایمان را به بردگی بکشانند و زنان و فرزندان آنان را به فروش برسانند. او با کشتن اولین فرزند این مردمان انتقام خود را از آنان می گیرد. وظیفه روحانیون این است که نه تنها این بلایا را پیش بینی کنند، لکه به مردم یاد آور شوند که به تقاضای آنها این بلایا بر سر مردم فرود آمده است.
خدای هر ملتی با ملت دیگر تفاوت دارد. بزرگترین و قویترین قوم ، خدای بزرگتر و قویتری دارد. در صورتیکه قوم ضعیف باید خود را به پائین ترین طبقه بهشت راضی نگه دارد. همه این خدایان به بندگان خویش نوید خوشبختی در این دنیا و آن دنیا می دهند و ناباوران و کسانی را که وجود آنها را انکار می کنند یا اینکه به خدایی برتر از آنان اعتقاد دارند تهدید به عذابی جاویدان در دنیایی دیگر می کنند. اما انکار خدایان به طور کلی جرمی بالاتر از همه جرمهاست.اگر دستت را به خون انسانها آغشته کنی یا اینکه شهرت یک بی گناه را لکه دار کنی، اگر گلوی کودکی را در آغوش مادرش بفشاری ، گمراه کنی ، ویران کنی و معشوق زیبای خود را که به تو اعتماد کرده تنها بگذاری ، برای همه اینها بخشوده خواهی شد، اما اگر وجود او را انکار کنی ، چهره مهربان این خدا برافروخته خواهد شد و تا ابد از تو متنفر خواهد بود. درهای طلایی بهشت به روی تو بسته خواهد شد، داغ بدنامی بر پیشانیت خواهد خورد و تا ابد در جهنم سرگردان خواهی بود.

یکشنبه امروز اعلام حرکت اعتراضی به سوی دفتر رئیس قوه قضائیه

انتقال پنهانی و ناگهانی شماری از چهره های سیاسی که در بازداشت کودتاچیان اند، به سالن نمایش اعتراف گیری دیروز در دادگستری تهران برای همگان غافلگیر کننده بود. این غافلگیری نه ناشی از سخنان زیر فشار و شکنجه، بلکه در پنهانکاری کودتاچی ها تا آخرین لحظه شروع مراسم و انتشار خبر آن توسط خبرگزاری کودتا "فارس" بود. کودتاچی ها اعلام کرده بودند عده ای از اغتشاشگران را می خواهند محاکمه کنند و نه چهره های سیاسی بازداشتی را. آنها بخوبی می دانستند که اگر از قبل اعلام کنند قرار است چه کسانی را به نمایش قضائی بیآورند، این احتمال وجود دارد که مردم بطرف دادگستری به حرکت در بیآیند، بویژه اگر موسوی و خاتمی و کروبی نیز اعلام می کردند که می خواهند در این دادگاه شرکت کنند.
انگیزه اساسی در پنهان کردن خبر انتقال زندانیان سیاسی سرشناس به باصطلاح دادگاه دیروز این بود و تردید نیست که با همین هراس، در روزهای آینده نیز چنین حضور و محل نمایش را اعلام نخواهند کرد.
پس از انتشار عکس و خبر باصطلاح دادگاه از سوی خبرگزاری کودتا "فارس"، خانواده های زندانیان سیاسی اعلام داشتند که فردا (امروز یکشنبه) ساعت 11 در مقابل دفتر آیت الله شاهرودی رئیس قوه قضائیه واقع در خیابان ولیعصر روبروی خیابان جامی در پاستور شرقی گرد هم می آیند تا اعتراض خود را به نمایشی که کودتاچیان به کارگردانی قاضی مرتضوی روز گذشته برپا کردند اعتراض کنند. حدس زده می شود، امروز نیز، مرکز تهران صحنه تظاهرات و برخوردهای خشونت آمیز نیروی انتظامی و بسیج با
مردمی باشد که به سمت دفتر رئیس قوه قضائیه به حرکت در خواهند آمد
نقل از سايت پيك نت http://www.peiknet.com.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

غلامحسين محسني اژه اي

با آمدن اژه اي به وزارت اطلاعات، حسگيرهاي اين وزارتخانه چنان حساس شد که در تاريخ انقلاب نظير نداشت. ‏وزارت اطلاعات محسني اژه اي ترسي ندارد از اينکه برخي را دستگير کند و تا مدتي خبري در مورد فرد مورد نظر ‏ندهد. بيشترين اتهام اقدام عليه امنيت ملي نسبت به دوره هاي پيشين در چهار سال تصدي اژه اي بر وزارت اطلاعات ‏صادر شده است. ارتباط با بيگانه، ديگر اتهامي وحشتناک نيست. از سنجاب و دلفين گرفته تا آنها که در دوره هاي ‏خبرنگاري بي بي سي شرکت کرده اند به نوعي ارتباط مخرب با بيگانه داشته اند. از ديدگاه وزارت اژه اي مردم خلاف ‏امنيت ملي اقدام کرده اند، مگر خلاف آن ثابت شود. ‏نام محسني اژه اي به عنوان قاضي، در طول دوران رياست جمهوري خاتمي، به ويژه از سال هاي 77 تا 81 يادآور ‏برخورد قضايي با روزنامه نگاران اصلاح طلب است. چرا که بيشترين پرونده هاي تشکيل شده براي آنها، در يکي از ‏شعبه هاي مجتمع قضايي ويژه رسيدگي به جرائم كاركنان دولت به رياست محسني اژه اي رسيدگي شد. او در توضيح ‏رويکرد خود طي سال هاي مورد بحث گفت: "بعد از قضاياي سال 76 دشمن به طور کامل صحنه را از دست ‏طرفداران اسلام و امام گرفت. از جمله مسائلي که پيش بيني کرديم، آن بود که اين جريان بايد تفکيک بشود. با آن دسته ‏از افرادي که آگاهانه دارند خيانت مي کنند يا با دشمن همکار هستند، بالاخره مقابله شود. اگر لازم است ببندند، بگيرند، ‏زنداني کنند، مجازات کنند!"حالا گوينده همين جملات نزديک چهار سال است که رياست مهمترين نهاد اطلاعاتي- ‏امنيتي کشور را بر عهده گرفته است. به اعتقاد برخي کارشناسان مسائل اجتماعي، در دوره مسئوليت او، حريم شخصي ‏افراد به شدت آسيب ديد.‏محسني اژه اي کيست؟‎ ‎غلامحسين محسني اژه اي سال 1335 در اژيه از توابع اصفهان متولد شد‎.‎‏ وي در اصفهان مقدمات تحصيلات حوزوي ‏خود را آغاز کرد و براي تحصيلات عالي به قم آمد و در مدرسه حقاني مشغول به تحصيل شد. اژه اي تا پايان سطح ‏شش امروزي نزد اساتيد معروفي چون مطهري، قدوسي، مصباح يزدي و... درس خواند. پس از پايان سطح عالي، ‏چهار سال در درس "خارج" در حوزه علميه قم شرکت و از محضر اساتيد زمان خود نظير مصلحي اراکي، سيد حسن ‏طاهري خرم آبادي، محمدي گيلاني، محمد علي گرامي، احمد جنتي، انصاري شيرازي، خزعلي و... شرکت کرد. ‏
محسنی اژه ای در سفر حج احمدی نژاد را همراهی می کند اژه اي از هم دوره اي هاي روح الله حسينيان، غلامحسين کرباسچي و مصطفي پورمحمدي در مدرسه حقاني است. وي ‏مانند بسياري از روحانيون، پس از انقلاب علاوه بر تحصيلات حوزوي، کارشناسي ارشد حقوق بين الملل خصوصي ‏را از دانشگاه آزاد تهران گرفت. آنچنان که مي گويند پيش از انقلاب فعاليت روشني نداشته و چون مرادش، مصباح ‏يزدي فعاليت هاي انقلابي خود را در خفا انجام مي داده است. گرچه به رسم روزگار مسئولين فعلي رژيم همگي از ‏فعالين سياسي- مذهبي عليه رژيم شاه بوده اند. کسي نمي تواند خلاف آن را ثابت کند؟ محسنى اژه اى پس از انقلاب ‏بيش از چهارده سال سمت هاى متفاوت قضايى و اطلاعاتى را در اختيار داشته است. ‏مسئول گزينش وزارت اطلاعات در سال هاى 63 و64، نماينده قوه قضائيه در وزارت اطلاعات از نيمه دوم سال 64 ‏تا 67، مسئول دادسراى امور اقتصادى تهران در سال هاى 68 و 69، نماينده قوه قضائيه در سال هاى 70 تا 73، در ‏وزارت اطلاعات و بعضى از حراست ها، دادستان ويژه روحانيت تهران از سال 74 تا 76، مسئوليت هاى محسنى اژه ‏اى قبل از دوره اصلاحات بود. ‏در دوره هشت ساله دولت خاتمى، اژه اى علاوه بر دادستانى كل ويژه روحانيت، در سال هاى 77 تا 81 مسئول مجتمع ‏قضايى ويژه رسيدگى به جرايم كاركنان دولت بود. در دوره هاي اخير هيات نظارت بر مطبوعات وى به نمايندگى از ‏دستگاه قضايى در اين هيات هم عضويت داشته است. در همين حال، در دانشكده وزارت اطلاعات و نيز قسمت آموزش ‏دادگاه انقلاب تجارب خود را به نيروهاى جوان تر قضايى و امنيتى منتقل كرده است تا اين درس آموخته مدرسه حقانى، ‏سابقه تدريس را هم در پرونده خويش داشته باشد. اژه اي چهره اى باسابقه ي دستگاه هاى قضايى و اطلاعاتى است كه ‏نامش در سال 76 براى وزارت اطلاعات مطرح بود. وي در كنار "على يونسى" و "على رازينى" در ابتدا به "محمد ‏خاتمى" پيشنهاد شد؛ پس از آنكه گزينه هاى اصلى خاتمي براى وزارت اطلاعات نظير "عبدالله نورى" و "محمد ‏موسوى خوئينى ها" پذيرفته نشدند. آن زمان خاتمى از اين گزينه ها "قربانعلى درى نجف آبادى" را به وزارت ‏اطلاعات برگزيد و پس از استعفاى دُرى، "على يونسى" را جايگزين كرد. اما انتخاب نشدن به مسئوليت وزارت ‏اطلاعات هم از موقعيت محسنى اژه اى در تحولات سياسى بعد نكاست چرا كه او همچنان جايگاه قابل توجه خود در ‏نهادهاى قضايى را حفظ كرد.‏محسني اژه اي كه در بهار سال 77 با قضاوت دادگاه "غلامحسين كرباسچى" و پخش اين محاكمه از تلويزيون به چهره ‏اى شناخته شده براى ايرانيان تبديل شده بود، در اواخر اين سال به سمت دادستان كل ويژه روحانيت برگزيده شد و از ‏سال 77 اين جايگاه را در دست داشت. گفته مى شد انتخاب اژه اى به عنوان رئيس دادگاه كرباسچى يك امر توافقى و با ‏پيشنهاد مهدى كروبى بوده تا پرونده از دست قاضى نوميرى به سطح بالاترى منتقل شود. وي در دوم شهريورماه سال ‏‏84، با کسب 217 رأي موافق، 51 رأي مخالف‬ و سيزده رأي ممتنع، به کابينه احمدي نژاد به عنوان وزير اطلاعات ‏راه يافت. قرار نبود او وزير اطلاعات بشود، گفته مي شد در لحظات آخر جاي پورمحمدي با محسني اژه اي عوض ‏شد. اغلب نمايندگان منتظر پورمحمدي بودند، اما بعد با نام محسني اژه اي روبرو شدند. ‏محسني اژه اي غير از بحث هاي کلي، طرح و برنامه اي ارائه نداد، اما وي در مقابل نمايندگان چهار سال از خود ‏مطرح کرد؛ اول- آيا توانايي اداره وزارتخانه مهم و حساس وزارت اطلاعات را دارد يا خير؟ دوم- نظارت مجلس بر ‏وزارت اطلاعات چگونه خواهد بود؟ سوم- آيا وزارت اطلاعات حرمت و كرامت انسان ها را حفظ مي كند و آيا در ‏احوال شخصيه افراد وارد مي شود يا نه؟ چهارم- آيا وزارت اطلاعات مقتدر و سالم و بي طرف انجام وظيفه مي كند و ‏يا خواسته و ناخواسته در جهت يك گرايش سياسي خاص حركت مي كند؟ او به همه نمايندگان اطمينان داد كه هرگز ‏خارج از چارچوب چشم انداز بيست ساله برنامه چهارم توسعه و قانون وزارت اطلاعات حركت نخواهد كرد و از ‏آشنايي بيست ساله اش با اين وزارتخانه گفت. او اطمينان داد كه قانون اساسي را نصب العين خود قرار خواهد داد و ‏تجسس در احوال شخصيه مردم را حرام دانست و اطمينان داد كه حرمت انسان ها در وزارت اطلاعات حفظ خواهد ‏شد. دفاع محكم محسني اژه اي از خود در كنار دفاع الياس نادران كه او را شخصيتي پاك و مبرا از آلودگي هاي دهه ‏هفتاد وزارت اطلاعات خواند، نهايتاً نمايندگان را واداشت تا با آرايي قاطع او را روانه وزارت اطلاعات كنند. ‏نمايندگان نيز به سنت دادن رأي اعتماد به وزراي پيشنهادي اطلاعات حداکثر احترام را گذاشتند. ‏‏ علت هاي مختلفي براي اخذ رأي بالاي وي ذکر شد، اما بيش از همه سه عامل اصلي موجب شد که او جز معدود ‏وزيران دولت نهم باشد که با مشکل اخذ رأي و چالش با مجلس روبرو نشد. نياز وزير اطلاعات به داشتن تجربه ‏اطلاعاتي و امنيتي که محسني اژه اي بيش از حد داشت. دوم اينکه از زمان آيت الله خميني بطور معمول وزراي کشور ‏و اطلاعات با هماهنگي ولي فقيه و دفتر ايشان انتخاب مي شوند؛ به همين دليل نمايندگان از چالش و به سئوال کشيدن ‏اين دو وزير علي الخصوص وزير اطلاعات پرهيز دارند و بطور معمول وزراي اطلاعات به راحتي رأي موافق را ‏کسب مي کنند. مورد سوم اينکه تاکنون وزراي اطلاعات همگي از قشر روحانيت و متصديان ارشد امور قضائي در ‏قوه قضائيه بوده اند. از ري شهري و فلاحيان گرفته، تا دري و يونسي همگي پيش از تصدي وزارت اطلاعات، يا حاکم ‏شرع بوده اند، يا دادستان، يا دادستان دادگاه ويژه روحانيت. هرچند احمدي نژاد از مرزهاي بسياري عبور کرد، اما به ‏سنت ديرينه وزارت اطلاعات احترام گذاشت. ‏محسني اژه اي پيش از وزارت دولت نهم، نماينده دادستاني انقلاب در وزارت اطلاعات را بر عهده داشت، به همين ‏سبب مي توان گفت که از وي کارنامه خوبي به يادگار نمانده، چرا که در دوره تصدي اين وزارت خانه توسط فلاحيان، ‏اژه اي و پورمحمدي، دست کم هشتاد نويسنده دگرانديش کشته و يا محبوس شدند. کساني که فضاي سياسي بين سالهاي ‏‏68 تا 76 را به ياد دارند بر اين تحليل صحه مي گذارند، که اين دوران با طرح هاي مختلفي که توسط معاونت امنيت ‏معروف وقت "سعيد اسلامي" به موقع اجرا در مي آمد، از تيره ترين روزهاي تاريخ ايران معاصر براي فعالين ‏اجتماعي و سياسي است. اعدام هاي سياسي، پروژه سگ کشي و محرم، فشار به هنرمندان و نويسندگان، بازجويي از ‏مشاهير در هتل لاله و استقلال، قتل هاي سياسي در داخل و خارج، ربودن و به تبع آن مرگ ناگهاني مشاهير علي ‏الخصوص نويسندگان، از جمله اتفاقات بد آن ايام است که در خاطره ها حک شده است. اما محک سيستم اطلاعات و ‏امنيت ايران، روشنفکران و علي الخصوص قشر قلم به دست نيست، آنچنان که خودشان مي گويند وزارت اطلاعات ‏حتي براي اعضاي دفتر رهبري نيز پرونده دارد. منظور آن بود که وزارتخانه مذکور در مواقع لزوم حتي به آنجا نيز ‏رحم نمي کند. هيچ يک از وزراي اطلاعات در مراسم توديع و معارفه شان، سخنان انتقادآميزي نگفته و همواره از ‏يکديگر تقدير کرده اند. اين روند در زمان شروع وزارت اژه اي ادامه يافت. ‏روساي خوشنام سربازان گمنام ‏ در 5 شهريور 84، حجت الاسلام و المسلمين محسني اژه‌اي وزير اطلاعات در مراسم توديع و معارفه وزير اطلاعات، ‏ضمن تبريک هفته دولت و گراميداشت ياد و خاطره شهداي دولت و شهيدان وزارت اطلاعات گفت: "با شناختي که ‏حدود 21 سال است از اين مجموعه دارم نيروهاي بسيار ارزشمند، فداکار، متخصص و فاضل در اين مجموعه هستند ‏و سرمايه عظيم تجربه و اطلاعات در اين مجموعه نهفته است و علي رغم فراز و فرودهاي بسيار بحمداله وزارت ‏اطلاعات امروز از وضعيت بسيار خوبي برخوردار است و اميدواريم با اين سرمايه عظيم نيروي انساني و با اتکاء به ‏خداي متعال بتوانيم بيش از پيش در خدمت تامين امنيت کشور مردم عزيزمان باشيم‎.‎‏ آرزوي همه ما که شعار دولت و ‏مجلس و رئيس جمهور محترم هم هست، همان عدالت گستري، مهرورزي نسبت به مردم، و تلاش در جهت خدمت بي ‏منت به مردم و تعالي کشور در همه ابعاد است‏‎.‎‏"‏‎ وزير اطلاعات در پايان ضمن تشکر از همکاري هاي همه کارکنان و مديران وزارت از بدو تشکيل تا آن زمان، به ‏ويژه يونسي گفت: "جناب آقاي يونسي در دوره مديريت خودشان به خوبي توانستند با مشکلات مقابله کنند و در داخل ‏هم امروز بحمداله سيستم، کاملا آماده است‎.‎‏" حجت الاسلام يونسي نيز در اين مراسم ضمن مبارک دانستن آغاز کار ‏وزير جديد اطلاعات مقارن با هفته دولت و الهام گرفتن از رجايي و باهنر گفت: "جناب آقاي محسني مناسب ترين فرد ‏براي اين سمت است و من بيش از هر کس از انتخاب ايشان خوشحال شدم، زيرا ايشان علاوه بر اين که مستقل است، ‏سيستم و مشکلات را خوب مي شناسد. همچنين، جوانمردي و صداقت در کنار تخصص و تقوا از ويژگي هاي ايشان ‏است و من مطمئن هستم بهتر از همه موفق خواهند شد‎.‎‏"‏غلامحسين محسني اژه اي وزير اطلاعات همان روز در جمع خبرنگاران گفت: "مبناي ما رعايت قانون در جهت ‏استقلال، قدرت و سلامت وزارت اطلاعات خواهد بود‎.‎‏" وي درخصوص فرآيند اطلاع رساني در دنياي بدون مرز ‏امروز و برنامه هاي اين وزارتخانه براي مديريت هدفمند آن گفت: "شرايط جديدي در دنيا حاكم است و ما بايد در ‏ارتباط با اين شرايط برنامه منظمي داشته باشيم. ما به كمك خبرنگاران رسانه ها براي جهت دهي مناسب مديريت ‏اطلاعات و اخبار به شدت نيازمنديم."‏‎ ‎‎ وي درخصوص تداوم رويكرد پاسخگو بودن وزارت اطلاعات نسبت به رسانه ها مانند دوره قبل گفت: "اميدوارم در ‏حد مقدورات و در حد فرصت بتوانيم در اختيار رسانه ها بوده و پاسخگوي سؤالات جامعه باشيم." هرآنچه اژه اي آن ‏روزها گفت، تا به امروز بر روي آنها ايستاده است البته با معيارها و ارزش هاي خود.‏اژه اي مردي که از آينده مي آمد‏ محسني اژه اي اولين مقام رسمي است که خبر از تعطيلي روزنامه توس در سال 1377 داد. در روز 26 دي ماه ‏‏1377 روزنامه "خرداد" به نقل از اژه اي گفته شد: "لحني که در روزنامه توس به کار گرفته شده جريانهاي مختلف و ‏مردم را عليه نظام و امنيت کشور تحريک کرده و اگر اين جرايم در دادگاه به اثبات برسد، عوامل آن محارب هستند و ‏تکليف محارب را نيزقانون بروشني مشخص کرده است...من به عنوان رييس مجتمع قضايي ويژه اعلام ميکنم چنانچه ‏نشريات معاند به هشدار دوم مقام رهبري توجه نکنند، ما بنا به تکليف خود با جديت، چه در قالب دادگاههاي عمومي و ‏چه در قالب دادگاههاي انقلاب قاطعانه با آنها برخورد کرده و تعرض به مباني اسلام و انقلاب و امنيت کشور را تحمل ‏نمي کنيم." وي به سرعت وارد عمل شد، و به دليل شغل اش يعني دادستان دادگاه ويژه، با روحانيون دگرانديش برخورد ‏کرد. ‏وي محسن کديور را به دليل سخنراني هايش در خصوص علت قتل هاي زنجيره اي به تشويش اذهان عمومي و به دليل ‏برخي مصاحبه ها که کديور نظام جمهوري اسلامي را شبيه حکومت پهلوي ارزيابي کرده بود به تبليغ عليه نظام متهم ‏کرد و به يک سال و نيم زندان محکوم کرد. پس از آنکه روزنامه "سلام" در روز 15 تيرماه، نامه اي از سعيد امامي ‏منتشر کرد، اژه اي طي يک روز روزنامه را که مديرمسئولش شخصيت بانفوذ روحاني يعني موسوي خوئيني ها بود، ‏توقيف کرد و چند هفته پس از آن، نيز او را به جرم توهين به مامور دولت، نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي ‏محکوم کرد. به اين ترتيب چراغ نشريه قدرتمند چپ مذهبي براي هميشه خاموش شد. در آبان سال 78، دادگاه ويژه ‏روحانيت با هدايت اژه اي، عبدالله نوري وزير سابق کشور ومديرمسئول روزنامه "خرداد" را به اين جرم که روزنامه ‏اش مقالاتي را براي بدنام کردن نظام واشاعه اکاذيب وتبليغ عليه دولت منتشر کرده است به پنج سال زندان محکوم ‏کرد. اين مقالات مرتبط با ماجراي آيت الله منتظري و حصر خانه وي بودند. وي همچنين در خردادماه سال 1377 ‏رياست دادگاه همکلاس سابق خود و شهردار سابق تهران يعني غلامحسين کرباسچي را به عهده داشت. گرچه ‏کرباسچي به جرايم مختلفي از قبيل سوء استفاده از نفوذ شغلي، متهم شده بود، اما واقعيت اين بود که وي به عنوان ‏شهردارتهران نقش فعالي در پيکار انتخاباتي رياست جمهوري براي سيد محمد خاتمي در سال 1376 داشت. دادگاه ‏کرباسچي را به سه سال زندان و محروميت از داشتن سمت دولتي تا ده سال محروم کرد. ‏آيت الله منتظري در خاطرات خود خطاب به مصاحبه کننده مي گويد: "من يک سخنراني کردم در 13 رجب [23 آبان ‏‏1376 در انتقاد به آيت الله خامنه اي و ولايت فقيه]، عقيده ام بود. حرفهايي که گفته بودم حق بود. حالا شما‏ ‏بگوييد: ‏فرضا يک مقدار حرف هاي من اشکال داشت، ولي نزديکان من، ‏ ‏شاگردان، مقلدان و علاقه مندان چه گناهي کرده ‏اند....اين حسينيه ما چه گناهي کرده است. ده‏ ‏سال است در اين حسينيه را بسته، دفتر مشهد را هم بسته اند و همچنان در‏ ‏‏غصب است، دفتر اصفهان که بدتر آقاي علي رازيني روي آن حکم نوشته که‏ ‏فروش برود به نفع دادگاه ويژه. به آقاي ‏محسني اژه اي گفته اند، او گفته: "بله، روي‏ ‏آن حکم شده، مثل اين که حکم امام زمان است!" با کدام قانون و شرع ‏ملک‏ ‏شخصي را مي‎توانند يک چنين حکمي برايش بدهند؟..."‏اتهام دخالت در قتل پيروز دوانيپيروز دواني، از سوم شهريور 1377 ناپديد شد و پس از آن نيز هرگز پيدا نشد. وي يکي از زندانيان سياسي دهه ‏شصت بود كه پس از آزادي از زندان انتشارات "پيروز" را بنيان گذاري كرد. آزاد شدن او و ارتباطش با وزارت ‏اطلاعات سبب شده بود که در محافل سياسي مخالف به او با ديده شک نگريسته شود. وي از طريق دفتر انتشارات ‏خود، ماجراي دستگيري و اعترافات فرودگاهي فرج الله سركوهي، تحت عنوان "رنجنامه سركوهي" را در آذر- دي ‏‏75 منتشر کرد. آنطور که گفته مي شود وي در سال هاي 76-77 به فکر مبارزه مسلحانه عليه نظام افتاده و اقداماتي ‏در اين خصوص کرده بود. ‏مادر پيروز دواني در گفت و گو با روزنامه ها در روزهاي ربوده شدن پيروز دواني، اطلاعاتي را نقل كرد كه بعدا ‏مبناي تحقيق پيرامون قتل وي قرار گرفت. "پيروز، دو ماه پيش از قتل، يك بار در خيابان ربوده شد و پس از48 ساعت ‏در حالي به خانه بازگشت كه به شدت مضروب شده بود. پيروز را زده و از او تعهد گرفته بودند تا انتشاراتي "پيروز" ‏را تعطيل كند و تحت هيچ عنواني اطلاعيه و اعلاميه ندهد. آن موقع آقاي محسني اژه اي نماينده دادستاني انقلاب در ‏وزارت اطلاعات و امنيت بود و هنوز انتخابات رياست جمهوري انجام نشده بود. بعد از انتخابات ماجراي ربودن و ‏اعترافات فرج سركوهي پيش آمد و پيروز يك جزوه اي به نام "رنجنامه" منتشر كرد كه در آن نامه افشاگرانه فرج ‏سركوهي انتشار يافته و تكثير شده بود. يك بار آقايان آمدند به خانه و دست نوشته ها و جزوه هاي رنجنامه را بردند و ‏از پيروز هم خواستند تا خودش را به وزارت اطلاعات و دادگاه انقلاب معرفي كند. پسرم از آن به بعد كم تر در خانه ‏مي خوابيد و بيش تر خانه دخترم و دوستانش بود... يك روز ساعت ده از خانه خارج شد و گفت مي رود خانه خواهرش ‏و حدود پنج بعد از ظهر بر مي گردد. چند ساعت بعد دخترم تلفن كرد و سراغ پيروز را گرفت كه من گفتم آمده نزد تو. ‏اما او گفت كه پيروز نرسيده است. غروب هم به خانه بازنگشت و روزهاي ديگر هم از او خبري نشد. ما مدت ها به ‏هر مرجع قضائي و امنيتي كه مراجعه كرديم اظهار بي اطلاعي كردند تا آن كه ماجراي قتل آقاي فروهر پيش آمد و ‏معلوم شد پيروز را پيش از آن ها كشته اند." ‏‏ اين سخنان مبناي کار تحقيقي گنجي قرار گرفت و پس از آن به طور علني فرضيه دخالت محسني اژه اي در پرونده ‏پيروز دواني توسط عبدالله نوري مدير مسوول روزنامه خرداد، عمادالدين باقي عضو شوراي سردبيري خرداد و اکبر ‏گنجي نويسنده روزنامه صبح امروز، مورد پي گيري قرار گرفت. اما اين سخنان تبعات وخيمي براي گويندگانش داشت. ‏‏ در زمان برگزاري دادگاه عبدالله نوري در سال 78، وي سعي به توضيح ادعاي خود در مورد ارتباط محسني اژه اي و ‏پرونده قتل پيروز دواني کرد، که با ممانعت دادگاه مواجه شد. يکي از طراحان شکايت و البته دادستان دادگاه محسني ‏اژه اي بود. اژه اي طي مصاحبه اي در 14 آذرماه 78، با رد "سياسي" و "عقيدتي" بودن اتهامات نوري، گفت: ‏‏"برخي افراد که اين حرف ها را مي زنند حکم را نخوانده‌اند. آيا کسي که امام را بدعت گذار مي خواند جرم او انديشه ‏است؟ کسي که به مردم ايران توهين مي کند جرمش سياسي است؟" ‏‏ در ميان متهم کنندگان محسني اژه اي، بيشترين بازتاب خبري را اکبر گنجي ايجاد کرد. وي نه تنها در کتاب "عاليجناب ‏سرخپوش و عاليجنابان خاکستري" [ص 96] وي را در قتل پيروز دواني مقصر دانست، که در جريان دادگاه رسيدگي ‏به اتهامات خود در آذر 79 نيز صراحتاً اين ادعا را در حضور خبرنگاران رسانه ها مورد تأکيد قرار داد. اژه اي در ‏پاسخ به سخنان گنجي با تکذيب اين اتهام، گنجي را "فاسق" ناميد و گفت: "به زودي درباره ادعاي گنجي در مورد قتل ‏هاي زنجيره اي پاسخ خواهم داد." در پي اين واکنش گنجي از زندان پيغام داد: "من منتظر پاسخي که آقاي اژه اي وعده ‏اش را داده‌اند مي مانم و خوشحال مي شوم به نکاتي که مطرح کرده ام پاسخ دهند." محسني اژه اي هيچ گاه پاسخي به ‏اين اتهام نداد و با لابي با نمايندگان نيز از پاسخگويي در برابر کميسيون امنيت ملي مجلس رهيد. ‏‏ ادعاي ارتباط دادستان ويژه دادگاه روحانيت با قتل پيروز دواني، توسط عمادالدين باقي در جلد دوم کتاب تراژدي ‏دموکراسي در ايران نيز مورد تاييد قرار گرفته بود. اين سخنان موجب شد که وي در ارديبهشت سال 79 به دادگاه ‏فراخوانده شود و از آن زمان تا به امروز عمادالدين باقي، خانه دوم اش زندان است. در آن دادگاه، محسني اژه اي با ‏ارائه شکايتي 51 صفحه اي عليه باقي، نقش موثري را بر عهده داشت. در پي زنداني شدن باقي، نيويورک تايمز در ‏روز 17 فروردين 1382 گزارش داد که وکيل باقي با پيامي از غلامحسين محسني اژه اي به نزد او رفته تا به او ‏اطلاع دهد در صورت عذر خواهي از فلاحيان وزير اسبق اطلاعات [که توسط باقي به داشتن نقش کليدي در قتل هاي ‏زنجيره اي متهم شده بود] مي تواند از زندان آزاد شود. ولي باقي اين خواسته را رد کرده بود و در نتيجه، تا يک سال ‏بعد در زندان ماند. باقي از جمله زندانيان سياسي است که پس از نوشتن آن کتاب ها هيچ گاه رنگ آسايش را به خود ‏نديده است.‏گله باقي از برخورد "محسني اژه اي" با نزديکانش‎‎ هر چند غير از تعدادي از مجلدات کتاب تراژدي دموکراسي در ايران، مابقي خمير شدند اما محسني اژه اي نشان داد ‏که هيچ گاه اقدامات عليه خود را ناديده نمي گيرد. در بند بيستم نامه تظلم خواهي عمادالدين باقي به شاهرودي که ‏در30/7/86 منتشر شده، آمده است:"مجله "جامعه نو" که مدير مسئول آن همسر من "فاطمه کمالي احمد سرائي" بود، ‏به مدت سه سال منتشر مي شد؛ اما سرانجام با اراده آقاي محسني اژه اي توقيف وسپس درهيئت نظارت بر مطبوعات ‏که اکثريت اعضاي آن را محافظه کاران تشکيل مي دادند آقاي اژه اي پيشنهاد لغو مجوز آن را داد. پس از تقديم ‏گزارشي کتبي از سوي مدير مسئول به اين اميد که نشان دهد از قانون مطبوعات تخلف نکرده است، آقاي اژه اي در ‏جلسه هيات نظارت مي گويد: "اين مجله از جهت محتوا مقصر است چرا که ترويج کننده سکولاريسم است" و بدون ‏هيچ دليل موجهي پروانه انتشار آن لغو شد. [ن.ک.روزنامه شرق 23 و24 اسفند1383] اين در حالي بود که خانم ‏کمالي با وجود پنج اتهام سنگين مطبوعاتي در دادگاه مطبوعات محاکمه شد وبخاطر ارائه دفاعيات مستند و قوي خود ‏هيات منصفه و دادگاه راي به برائت او دادند اما هيچوقت از مجله او رفع توقيف نگرديد. آيا همسرم هم به دليل اينکه ‏همسر و شريک من است بايد قرباني شود؟"‏‏ وزيري مسلح به دندان و قندان!‏‏ روز چهارم خردادماه سال 1383، نعمت احمدي وکيل مدافع عيسي سحرخيز در گفت و گو با رسانه ها اژه اي را به ‏گاز گرفتن و ضرب و شتم موکلش در جلسه مورخ سوم خرداد هيئت نظارت بر مطبوعات، متهم کرد و گفت: "آقاي ‏سحرخيز را پس از جلسه با وضعيت آشفته و پيراهنش پاره ديده که روي شانه اش محل گازگرفتگي به چشم مي ‏خورده، سرش بر اثر برخورد جسم سخت زخمي شده و بخشي از پائين تنه بدنش خراشيدگي عميقي برداشته بوده تا آنجا ‏که پزشک قانوني براي وي دو هفته طول درمان تعيين کرده است‏‎.‎‏" به گفته آقاي سحرخيز، درگيري پس از آن ميان او ‏و آقاي محسني اژه اي درگرفته بوده که در جلسه بحثي بر سر مطلبي که در يکي از مجلات هفتگي درباره روابط ‏دختران و پسران چاپ شده بوده است در مي گيرد که طي آن آقاي محسني اژه اي در پاسخ به اظهارنظرهاي آقاي ‏سحرخيز در مورد اين موضوع سخناني مي گويد که آقاي سحرخيز آن را توهين و فحاشي به خود و جامعه روشنفکر ‏قلمداد مي کند‏‎.‎‏ اعتراض سحرخيز به آنچه وي توهين شمرده بود، باعث مي شود آقاي محسني اژه اي با پرتاب دو قندان ‏به او حمله کند. نکته مهم آنجا بود که سحرخير مي بايست که از اژه اي به خود وي شکايت کند!‏‎‎پرونده هاي جنجالي‎‎با حضور اژه اي در وزارت اطلاعات، سر قوه قضائيه بکلي خلوت شد! وي هرآنچه که بر عهده قوه قضائيه بود بر ‏عهده گرفت. برخي از مهمترين پرونده هاي دوران تصدي وي عبارتند از:‏‏ شهرام جزايري که در اسفندماه سال 85 از زندان گريخته بود و در عمان مخفي شده بود، دو روز پيش از عيد سال 86 ‏دستگير شد. غلامحسين محسني اژه‌اي وزير اطلاعات در جمع خبرنگاران در اين باره گفت: "شهرام جزايري با تلاش ‏سربازان گمنام امام زمان و با كمك وزارت امور خارجه و قوه قضائيه در نخستين ساعات بامداد امروز يكشنبه دستگير ‏شد‎.‎‏"‏انفجار بمب به تاريخ 24 فرودين87 در حسينيه رهپويان شيراز موجب شد، 14 نفر کشته و 201 تن مجروح شوند. ‏مسئولين از جمله وزير اطلاعات، اين موضوع را به هيچ عنوان تروريستي قلمداد نمي کردند. 25 روز بعد و در حين ‏سفر رهبري به شيراز ناگهان پورمحمدي وزير سابق کشور در ميان خانواده کشته شدگان حاضر شد و گفت: "اين ‏حادثه تروريستي بوده و ما عاملين را دستگير کرده ايم." چند ساعت بعد اژه اي نيز بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و ‏گفت: "حادثه تروريستي بوده و عاملان آن اعضاي انجمن پادشاهي [منتسب به فرود فولادوند] بوده اند."‏در اسفند 85، پاسپورت نازي عظيما ضبط شد و وي به جرايم مختلف از جمله اشتغال در راديوي کشور متخاصم هشت ‏ماه در ايران بلاتکليف ماند.‏در خرداد 85، 54 نفر از جامعه بهائيان به جرم اقدامات مشکوک در شيراز دستگير شدند.‏يک سال پس از آنکه رامين جهانبگلو به دليل ارتباط با بيگانه دستگير شده و هشت ماه پس از آنکه از زندان رهايي ‏يافته بود، دو استاد ايراني تبار آمريکايي به نام هاي کيان تاجبخش و هاله اسفندياري در ارديبهشت سال 86 به جرم ‏اقدام عليه امنيت ملي از طريق انقلاب مخملي دستگير شده اند. آنها نيز سه چهار ماه پس از دستگيري آزاد شدند.‏در ارديبهشت ماه سال 87، وزارت اطلاعات تمامي رهبران بهائي مقيم ايران را به جرم ارتباط با بيگانه دستگير کرد.‏در تير 1387 برادران علائي به اتهام همکاري با بيگانه براي راه اندازي انقلاب مخملي دستگير شدند.‏حسين درخشان که آبان ماه 1387 به ايران سفر کرده بود، ناگهان به نقطه نامعلومي انتقال داده شد و تقريبا دو ماه بعد ‏از آن مشخص شد که در اختيار نيروهاي اطلاعاتي قرار دارد.‏قوه قضائيه بطور گسترده به دستگيري دانشجويان معترض دانشگاه پرداخت و تلاش کرد تا با ايجاد جهتگيري در ميان ‏آنان نيروهاي دانشجويي را اداره کند. برخورد اطلاعات در دوران اژه اي با دانشگاه تندترين برخورد دولت با دانشگاه ‏در طول بيست سال گذشته است.‏اين ها همه غير از موارد دستگيري روزنامه نگاران، فعالين سياسي و دانشجويي است که به دليل تطويل از آن ها ‏صرف نظر شد. يادآور مي شود تعداد بيانيه هاي سازمان هاي حقوق بشري عليه اين اقدامات، به بيش از 100 مورد ‏مي رسد.